سرخط خبرها
خانه / دانش آموزان / آدم هایی که بنر می شوند/ دلنوشته یک معلم
آدم هایی که بنر می شوند/ دلنوشته یک معلم

آدم هایی که بنر می شوند/ دلنوشته یک معلم

جعفر ابراهیمی، معلم

پرده‌های زندگی یک‌به‌یک از مقابل چشمانم عبور می‌کنند سخت است شاهد بودن، سخت است ناظر بودن دیدن و لب بستن و هیچ نگفتن اما پرده های این روزها:
پرده اول : هفته آخر فروردین.

کارگرها مشغول کارند خروجی آزادگان، از سه‌راه شهریار تا شهریار و از شهریار تا ملارد، لابد آن‌سوتر هم این‌چنین است مسیر جاده قدیم کرج هر جا که قرار است قدوم مبارک آنجا را مزین نماید.

کارگران مشغول کارند حتی مهندس‌ها بیکار نیستند و لابد پیمانکاران به فکر پول‌های ریزودرشتی هستند که از این خوان گسترده نصیبشان خواهد شد، سیاست رونق کسب وکارهمین است!

هر 500 قدم حداقل یک بنر یک در دو متر از هفته قبل نصب‌شده است با جملاتی شعف برانگیز و هیجانی، قرار است کسی مشرف شودبا قدوم مبارکش. بازار مصرف جدید ابزار تبلیغی جدید می‌طلبد بنرها در همه‌جا حضور دارند. انگار این بنرها هستند که قدوم مبارک را به نمایندگی از آدم‌ها تبریک می‌گویند. در غیاب آدم ها بنرها به قدوم مبارک سلام خواهند کرد وتعظیمی و عرض ارادتی. اینجا بنرها حکم نفر دارند هرکس توانمندتر و پرتعدادتر است بنرهای بیشتری نصب کرده است.

من عادت دارم از سه‌راه شهریار که به سمت باغستان حرکت می‌کنم به سعیدآباد که می‌رسم، مستقل از دست‌اندازهایش سر شهرک گلگون مکثی می‌کنم اکثر دانش‌آموزانم که کارگر می‌شوند سری به این شهرک می‌زنند. برای یکی از دانش آموزان که در صف تاکسی‌های گلگون ایستاده است دست تکان می‌دهم مرا نمی‌بیند دل‌خوشم که روی پاست لابد اهل چیزی خلافی، اعتیادی هم نیست که سرکار راهش داده‌اند دوباره بنرها غوغا می‌کنند و حجمی از سلام و درود و مبارک باد قدوم به سمتم هجوم می‌آورند. اکثریت صاحب منصبان و صاحب کارگران، بنری زده‌اند و شادباشی. داخل بلوار اصلی سعیدآباد فاصله بنرها به چند قدمی می‌رسد با خودم می‌گویم این قدوم مبارک برای داربستی‌ها اشتغال‌زا شده است. یکی از دانش آموزان سابقم آچار به کمر داربستی را می‌چیند خوش‌شانسم که مرا می بیند انگار او هم یک بنر شده است برایم دست تکان می‌دهد.

گیت بازرسی کلانتری با ایستگاه راهنمایی و رانندگی یک جاست و ترافیک ایجاد کرده است سعیدآباد تمام نشده شهرک مهدیه شروع می شود و اولین تصویر دختران و زنان کارگر افغان هستند. چهره‌های ثابتی که هرروز این ساعت از مقابل گیت رژه می‌روند به سمت شهرک صنعتی گلگون و شرکت‌های اطراف.

سر مهدیه که می رسم یکی از بنرها متوقفم می کند.بنر قدوم مبارک نیست، کنار می‌کشم باورم نمی‌شود چقدر آشناست حدس می‌زنم دانش‌آموز مدرسه ماست. جایی خوانده بودم آدم‌ها زود قاب عکس می‌شوند حالا انگار این آدم‌ها دارند توی بنر می‌روند تا ازآنجا با ما سخن بگویند و انگار مجید هم قرار است از این بالا وقتی برای هم کلاسی های سابق دست تکان می دهد و خداحافظ می گوید سلامی بدهد به قدوم مبارک.

به مدرسه که می‌رسم بچه‌ها دورم حلقه می‌زنند سیاه پوش و دمق، یکی با بغض می‌گوید آقا دیدی عکس مجید رو؟ همون که پارسال کلاس بغلی ما بود رفیق شیشم بود امسال مدرسه نیومد ترک تحصیل کرد دیشب پر کشید و رفت رفیق فابم بود. و برگ ترحیم رانشانم می‌دهد بغلش می‌کنم . می‌گوید تو رو خدا بگو بزارن برم تشییع‌جنازه. هنوز هق هق نکرده از شانه هایم جدایش می کنم و میرود. بچه ها ولوله ای به پا کرده اند از کسی نمی پرسم چرا مجید فوت شد یک راست می روم سرکلاس. ذهنم بین بنرها و روی عکس مجید کلید کرده است. این جمله محمد ذهنم را آزار می دهد” آقا معلوم بود مدرسه رو ول کنه آخرش همین میشه که شد.”

پرده دوم : هفته آخر اردیبهشت

ماشین ندارم تصادف کرده‌ام دارم از سرکار برمی‌گردم به سمت تهران. وارد سعیدآباد که می‌شوم انگار یک بنر می‌زند توی چشمانم، دوست دارم فکر کنم یک بنر از جنس قدوم مبارک است اما بنرهای قدوم مبارک به سمت شهریار بودند با دلهره سرم را برمی‌گردانم یک حجله روشن است. با خود می‌گویم خدا کند برای قدوم مبارک بجز بنر روشنایی هم به پا کرده باشند و آن عکس بزرگ ربطی به رامین نداشته باشد. دنبال یک کارگر دانش‌آموز می‌گردم که در امتداد مسیرم پر هستند، حتی برای آن‌ها که نمی‌شناسم دست تکان می‌دهم به بچه‌هایی که وول می‌خورند در طول و عرض بلوار. راننده چپکی نگاهم می‌کند. برایش از فلسفه و قیمت بنرها می‌گویم و کارکردشان برای ارتقای شغلی و اداری و تودهنی به دیگران و اینکه یک بنر چگونه بعنوان یک تن انسان عمل می کند و … راننده نگاه عاقل اندر سفیه به من می‌کند و می‌پرسد شایعه است که بنزین گران خواهد شد خبرداری؟ ساکت می‌شوم.

پرده سوم : دوم خرداد.

دارم ماشین تعمیر شده‌ام را برمی‌گردانم. یکی از دانش آموزان سابقم که حالا دانشجوست بغل‌دستم نشسته است به او می‌گویم یادم بیانداز این بنر اول سعیدآباد را چک کنم. دل‌شوره دارم بنر یکی باشد که آشناست. بعد اصلاح می‌کنم و می‌گویم چه فرقی می‌کند فقط بنر کسی نباشد، می‌پیچم توی فرعی. خلاف توقف می‌کنم و می‌آیم پای بنر و دور حجله می‌گردم و تصویر توی بنر را بالا و پایین می‌کنم رامین است خودش است همان دانش‌آموز سه سال پیشم پر از احساس و شعر و ترانه بود و چقدر بچه‌ها دستش می‌انداختند به خاطر مشکلات جسمی که داشت. پارسال سر همین فرعی دیدمش و گفت رفته دنبال علاقه‌اش کامپیوتر و شعر و ترانه. دلم نیامد از بیماری صعب‌العلاجش بپرسم و از اینکه بااین‌همه هزینه چه می‌کند گپی زدیم و بدرود و حالا او هم زود رفته بالای یک داربست نشسته و به بچه‌ها می‌گوید حلالم کنید.

پرده چهارم : پنج خرداد

قدوم مبارک امروز شهریار و ملارد و قلعه حسن خان را مزین می‌نماید لابد در طولِ مسیر، قدوم مبارک از بنرها سان خواهد دید. این مسیر ناهمگون، پر است از مهاجران حاشیه نشین، از عرب های سعیدآباد تا ترک های نصیر آباد و افغان های باباسلمان و …، که حالا بدست کارگران و به کام کارفرمایان و بخاطر قدوم مبارک آراسته شده است.

کارگرهایی که  کار خود را تمام کرده‌اند و حتما جای دیگری مشغول کارند و پیمانکارهایی که لابد چک‌های خود را وصول نموده‌اند و منتظر قدوم مبارک هستند. گویی این بنرها نقش یکسان سازی این ناهمگونی دهشتناک را دارند که برای قدوم مبارک دست تکان می دهند با گل ها و لبخندهای مصنوعی که از روی زمین به روی داربست رفته اند.

با این همه ، با خودم فکر می کنم اگر شهرداری بنرها را جمع نکرده باشد، اگر اسکورت‌ها چهار طرفه نباشد و اگر اصلاً قدوم مبارک مسیر هموارشده به دست کارگران را طی کند آیا ممکن است  دانش‌آموزانی که بنر شده‌اند پرسشی را در ذهن متبادر کنند که چرا این‌قدر زود انسان‌ها بنر می‌شوند؟ انگار بنر این آدمها، این جوان های ناکام، وسط عکس های قدوم مبارک دارند دهشتناکی حاشیه نشینی را به تصویر می کشند، حاشیه نشینی بر متنی که سراپا ناهمگون است.

یک نظر

  1. دولت و مجلسی به عیان دروغگو.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*