سرخط خبرها
خانه / کارگران / برای پدر با کولی از رنج و مشقت بر شانه هایش
برای پدر با کولی از رنج و مشقت بر شانه هایش

برای پدر با کولی از رنج و مشقت بر شانه هایش

شکیلا محمدی،  دانش اموز اول دبیرستان نخبگان کانی دینار مریوان

همه افراد خانواده دور هم جمع شده اند ولی در قلبت احساس ناراحتی می کنی ان ناراحتی جای خالی پدرت است که رفت ودیگر برنگشت.
بند لباست را محکم ومحکم تر میکنی که اندامت را زیباترنشان دهد، بند لباست روی شانه هایت نقش میبنددولی زخم بند کولی که پدرت بر دوش کشیده است از آن زیاد تر است ولی آن را به تو نشان نمی دهد که تو ناراحت نشوی .
جلوی تلویزیون نشسته ای وبه اهنگ شاد گوش میدهی ولی اهنگ شاد پدرت شلیک گلوله هایی است که به طرفش پرتاب میشود.
از آزردن حیوانات لذت میبری ولی پدرت برای نجات جان اسبی که بار زندگی ونان او را بر دوش میکشد جان خودش را از دست داد.
عجیب مانده ای ولی از این عجیب تر نمیتواند باشد که پدرت دیشب پار وی مین گذاشت و یکی از پاهایش را از دست داد.
از صدای گرگ وسگ ها ترسیده ای و محکم دستان مادرت را گرفته ای ولی پدرت میان آن همه گرگ و سگ گرسنه بازهم به راهش ادامه میدهد.
اینجاست مرزپاوه ونوسود، اینجا چشمان مردی را میبینم که حتی ثانیه هارا میشمارد تا زود تربه خانه برسد با صدای شلیک گلوله راننده ترسید وفرمان ماشین از دستش رها شد وچشمان منتظرش برای همیشه بسته شد.
اینجا دستان پیر وناتوان پدر پیرت را میبینم، اینجا پدرم را میبینم که شب وروز را به هم گره زده است وبرای خانواده اش زحمت میکشد. اینجا پدرم را میبینم که دو شبانه روز بدون اب وغذادر کمین افتاد ونتوانست حتی در جایش هم تکان بخورد.
بازهم انجا را تحت سلطه خود در اورده اند ومردمان پاک وبی گناه ومعصوم را میکشند.

در اتاق گرمت نشسته ای وبه بیرون مینگری چه سوز سردی لحظه ای نمیتوان پنجره را بگشای چون چنان ان سوز بی رحم است که تازیانه بر دوش به کمین نشسته.اری لحظه ای انسوتررا ببین آنجا که سرما به استخوانهای پدرت رسیده ،آری پدرت مرد تنومندی که در میان سوز وسرمامنتظر است که راه را برایش بگشایند.با دستهای یخ بسته اش کولی از رنج ومشقت بر شانه هایش تا سفره مارا به نانی خشک بیاراید .اری دستان پینه بسته پدری که زانوهایش نیز پر از زخمهایی است که روزگار در میان افتادن هایش به او داد تا با هرافتادن او ایستادن روبه ما اموخت تا پیش هیچکس پشت خم نکنیم.
اری پدر پیری که زانوهایش زیر کوله بارش می لرزید ، پشت خمیده اش با بار سنگین دو چندان خمیده تر شده بود طوری که ریش سفیدش به زمین می خورد انگار که در مقابل سختیهای زندگی به سجده در امده بود.
اری سوز سرما اتش و گرما انگار اینان جهنمیان بهشتی اند بهشتیان سرزمین من.