سرخط خبرها
خانه / کارگران / جامعه مدنی: سلطه‌گر یا رهایی‌بخش؟
جامعه مدنی: سلطه‌گر یا رهایی‌بخش؟

جامعه مدنی: سلطه‌گر یا رهایی‌بخش؟

یاسرریگی

1-جامعه مدنی از ابتدا تا امروز

بسیاری از فلاسفه و متفکران اجتماعی درباره‌ی جامعه‌ی مدنی سخن گفته‌اند.ازجمله می‌توان از ارسطو،توماس هابز، جان لاك، چارلز منتسكيو، ژان ژاك روسو، الكسي دوتوكويل، امانوئل كانت، آدام اسمیت، هگل، مارکس، گرامشی و …. نام برد. اما مفهوم فعلی از جامعه‌ی مدنی وامدار مباحثی در این زمینه پس از رنسانس است.بعد از رنسانسبحث جامعه مدنی حول رابطه دولت و جامعه مدنی شکل گرفت که می‌توان ریشه‌ی آن را در جدایی دولت از جامعه در ذهن متفکران این دوره جست‌وجو کرد. فیلسوفان و متفکران عصر روشنگری در قرن 17 و 18(نظیر اسمیت، لاک، روسو)با نگاهی اومانیستی و لیبرالی به انسان و جامعه، مفهومی از جامعه مدنی را در ذهن داشتند که در آن افراد در پی منافع شخصی خصوصاً منافع اقتصادی و سودجویانهبر پایه‌ی عقل معاش می‌باشند و براین اساس جامعه به بهترین نحو و مطابق مصلحت عمومی مسیر خود را طی می‌کند. اما با گذر زمان واقعیت عینی نشان داد که چنین تصور خوش‌بینانه‌ای از جامعه مدنی بدون در نظر گرفتن ناعدالتی‌ها، کشمکش‌های طبقاتی و نابسامانی‌های اجتماعی و اقتصادی چندان واقع‌بینانه نیست.

هگل اولین متفکری است که دولت را معنای یک نظام حقوقی-سیاسی مطرح می‌کند و وجهه منازعه آمیز آن با جامعه مدنی را بیان می‌دارد. هگل برخلاف جان لاک، روسو و آدام اسمیت معتقد نیست که جامعه مدنی دارایعقلانیتی درونی است که درنهایت به مصلحت عمومی منتهی می‌شود. ازنظر هگل، جامعه‌ی مدنی بین دولت و خانواده قرار دارد که عرصه‌ی پیگیری منافع شخصی از طریق کار، مبادله و کالاست. در مفهوم هگلی از جامعه مدنی بازار، مالکیت خصوصی و آزادی نقش کلیدی ایفا می‌کنند. انسان آزاد ازنظر او فرزند جامعه‌ی مدنی است؛ اما ازنظر او مهم‌ترین رکن جامعه، دولت است که عدم اطاعت و نافرمانی هر انسان آزادی از آن را محکوم می‌کند!ازنظر هگل تضاد فرد و جامعه درنهایت در دولت حل می‌شود و دولت ضامن منافع فرد (جامعه مدنی) در برابر بازار آزاد است. دولت ضامن رفع تضاد بین منافع فردی و جمعی است. دولت باید نابرابری در جامعه مدنی را کنترل کند و از افراد ناتوان در برابر طمعِ افراد کارفرما و طبقات بالا حمایت کند. در نگاه هگلی از جامعه‌ی مدنی «اصناف» و اتحادیه‌ها نقش مهمی در ایجاد انسجام در جامعه ایفا می‌کنند؛ نقش مهمِاصناف ایجاد «جامعه‌پذیری» در افراد است.

هگل،«جامعه‌ی مدنیِ بورژوازی» در دنیای مدرن را به تصویر می‌کشد که باعث اجتماعی شدن فرد و مطابقت او با هنجارها می‌شود؛ ولی درعین‌حال سعی دارد آزادی فرد تحت شعاع این تطابق با هنجارها قرار نگیرد. درواقع هگل سعی دارد توسط دولت و جامعه مدنی تعادلی بین آزادی فردی و نظم اجتماعی برقرار کند. گرچه هگل سعی دارد از یک این تعادل را برقرار کند و در عین حفظ انسجام، آزادی فرد را نیز حفظ کند اما به نظر می‌رسد که درنهایتاین دولت است که پرفراز جامعه مدنی قرار‌ می‌گیرد و تضادها را در خود حل می‌کند و این فرد و جامعه‌ی مدنی است که مطیع دولت می‌گردد. البته این لزوماً ایرادی به هگل نیست بلکه ایرادی است به دنیای واقعیکه هگل سعی دارد آن را به تصویر بکشد.او سعی دارد با پایبند ماندن به سنت روشنگری این دنیای واقعی که همان دنیای مدرنِ سرمایه‌داری است را چنان تصویر کند که عقلانیت آن منجر به زندگی سعادتمندانه و آزاد گردد؛ اما ایراد کار هگل این است که سعی دارد تضاد در واقعیت را در تئوری حل کند حال‌آنکه تضاد در بیرون از تئوری همچنان حضور دارد و تئوری‌ها را به چالش می‌کشد. به همین دلیل است که درنهایت در تئوری هگل دولت فرد و جامعه‌ی مدنی را تحت شعاع خود قرار می‌دهد.

گرچه جامعه‌ی مدنی هگلی درنهایت در دولت ناپدید گردید اما مارکس سعی کرد دولت را مطیع جامعه‌ی مدنی گرداند. ازنظر مارکس جامعه‌ی مدنی میدانی است که در آن رهاییِ بشر امکان‌پذیر خواهد شد اما به بهای تغییر آن از درون. مارکس نیز مانند هگل می‌پذیرد که جامعه مدنی جایگاه کار وزندگی روزمره و همچنین طمع، خودخواهی و استثمار است. اما مارکس برخلاف هگل به این نتیجه نمی‌رسد که باید این خودخواهیِ جامعه مدنی را با دولت کنترل کرد بلکه به این نتیجه می‌رسد که این جامعه‌ی مدنی جایگاهی برای سرکوب و استثمار افراد است. مارکس دولت را به‌عنوان ابزاری در دست طبقه‌ی مسلط می‌داند که سعی دارد با سرکوب جامعه تعارضات طبقاتی را حل کند. اگر در تفکر هگلی، دولت تجلی منافع همگانی بود که درنهایت تضادها را به‌سان روح مطلق در خود حل می‌کرد اما در تفکر مارکس دولت چیزی جز تجلی منافع طبقه مسلط نیست. تضادی را که هگل سعی دارد با تئوری برطرف کند مارکس به‌گونه‌ای دیگر توضیح می‌دهد. مارکس واقعیت را به‌گونه‌ای تلخ بیان می‌کند: جامعه‌ی مدنی سازوکاری برای پیشبرد اهداف طبقات سرمایه‌دار است؛ سرمایه‌داری که خود دولت را نیز در دست دارد. این بیان واقع‌بینانه‌ی مارکس درنهایت او را به این می‌رساند که نمی‌توان در بستر تئوری پردازی تضادهای این واقعیت را حل کرد و به‌ناچار باید دست به تغییر واقعیت زد.

با گذر زمان مشخص گردید برخلاف تصور لیبرال‌ها جامعه‌ی مدنی نه مکان گفت‌و‌گو و تفاهم بلکه عرصه‌ای نابرابر و سرشار از کشمکش و حتی عامل سرکوب جامعه به نفع دولت و طبقات مسلط است که باعث بی‌اعتباریمفهوم جامعه‌ مدنی گردید. خصوصاً در اواخر قرن نوزدهم با تأثیرگذاری متفکرانی چون مارکس و نیچه و زیرسؤال بردن بسیاری از آرمان‌های روشنگریازجمله جامعه مدنی اینرؤیای زیبای بورژوازی کنار گذاشته شد. اما در دهه‌های بعد از 1980 و 1990 به‌خصوص بعد از فروپاشی شوروی و همچنین ظهور نئولیبرالیسم دیگربار مفهوم جامعه مدنیبه‌عنوان راهی«برای حل همه مشکلات» بیان می‌گردید. در این دوران جامعه مدنی را به‌عنوان راهکاری برای گذار به دموکراسی در نظر می‌گرفتند که توان خود را از بازار آزاد و حق مالکیت می‌گیرد. در همین بستر است که کسانی چون هابرماس با بازگشت به نگاه قرن هجدهمی سعی دارند نگاه لیبرالی به جامعه مدنی را بازسازی کنند.

متفکران فرانکفورتی به دلیل پایبندی به عقلانیت ابزاری وبری و شی‌وارگی لوکاچی نگاه نقادانه‌تری به سرمایه‌داری و درنتیجه جامعه‌ی مدنی بورژوازی داشتند. آن‌ها جامعه‌ی مدنی را تحت سیطره‌ی دولت بورژوازی می‌دانستند که وظیفه‌ی آن بازتولید عینی و ذهنی نیروهای تولیدِ در خدمت سرمایه‌داری است. اما متفکر اخیر این مکتب یعنی هابرماس شاید متأثر از دوران تاریخی متفاوت با پیشینیانش نگاه بسیار خوش‌بینانه‌تری به جامعه مدنی اتخاذ کرد که درنهایت تفاوت چندانی با نگاه آرمانی لیبرالی نداشت. هابرماس سعی دارد با تئوری«کنش ارتباطی» مفهومیخوش‌بینانه‌ از جامعه مدنی را بیان کند که می‌تواند مشکلات دنیای امروز سرمایه‌داری را حل کند. گرچه تئوری‌پردازی هابرماس در باب«کنش مفاهمه‌ای» با تأکید بر وجه زبانی انسان بر پایه بحث، چاره‌جویی و استدلال سعی دارد دنیایی بهتر ایجاد کند اما وجه آرمانی و غیرواقع‌بینانه‌ی آن ناامیدکننده است. اینکه چگونه می‌توان انسان‌هایی که در ساختار موجود ذهنشان با مفاهیمی نظیر قدرت و ثروت پرورش‌یافته را مجاب کرد که ارتباطی مبتنی بر استدلال داشته باشند و یا اینکه چگونه می‌توان به جامعه مدنی تحت سیطره‌ی دولت امید رهایی‌بخشی داشت جای سؤال دارد. این نگاه مثبت بر مباحث جامعه مدنی در ایران مؤثر بوده است و بسیاری از لیبرال‌های داخلی سعی داشته‌اند با اشاره به نظریات وی بحث جامعه مدنی در ایران را پیش ببرند و آن را به‌عنوان شاه‌کلید برون‌رفت از وضعیت موجود با تأکیدبر نگاهی اصلاح‌طلبانه تئوریزه کنند.

 

2- جامعه مدنی ایرانی، از اتوپیا تا توجیه سلطه

لیبرال‌های ایرانی نیز در دهه‌ی 1370با حدود پانزده سال تأخیر از لیبرال‌های غربی (پانزده سال پس از عروج دوباره‌ی این مفهوم در دهه 1980) به مفهوم جامعه‌ی مدنی پرداختند و با تأثیر از متفکرانی چون هابرماس سعی کردند مفهوم جامعه مدنی را به‌سانآرمان‌شهریارائه کنند که همه‌ی مشکلات جامعه‌ی ایرانازجملهتوسعه‌نیافتگیجهان‌سومی، استبدادزدگی، تضاد طبقاتی و …. را در خود حل خواهد کرد و جامعه‌ای توسعه‌یافته، دموکراتیک و آزاد به مفهوم غربی آن ایجاد خواهد نمود. نگاه خوش‌بینانه‌ای که حتی در متفکران عصر روشنگری نیز کم‌سابقه بود!

البته برخی لیبرال‌های اصلاح‌طلب یک گام جلوتر نهاده و مفهومی بسیار تهی از جامعه مدنی ایجاد نمودند و این مفهوم را به ایجاد نهادهای مدنی‌ِ دولت ساخته فرو کاهیدند. این‌هابا تئوریزه نمودن وابستگی نهادهای مدنی به جناح اصلاح‌طلب حکومتی و عدم‌تخطی این تشکل‌ها و نهادهای مدنی از آرمان‌های این جناح به ایجاد جامعه‌ی مدنی به‌عنوان بنیان دموکراسی در ایران می‌پردازند.

 

3- جامعه مدنی رهایی‌بخش با بازگشت به گرامشی

گرامشی نیز مانند مارکس و بسیاری از متفکران غیر لیبرال قبل از خود نگاهی انتقادی به جامعه‌ی مدنیِ بورژوایی دارد اما درعین‌حال جنبه‌هایی رهایی‌بخش نیز در جامعه‌ی مدنی می‌‌بیند.ازنظر گرامشی جامعه‌ی مدنی موجود در سیطره‌ی بورژوازی و دولت‌هاست. گرامشی مانند مارکس جامعه‌ی مدنی را قلمرو خصوصی و غیردولتی می‌داند. ازنظراو جامعه‌ی مدنی عرصه‌ی سازمان‌هاست که در آن هژمونی یاتسلط فکری و فرهنگی نقشی تعیین‌کننده دارد. گرامشی معتقد است در جوامع سرمایه‌داری نزدیکی زیادی بین جامعه مدنی و دولت وجود دارد و دولت‌ها با تسلط بر جامعه‌ی مدنی به حفظ خود و طبقه‌ی مسلط کمک می‌کنند. گرامشی به‌گونه‌ای که یادآور نظریات آلتوسر درباره‌ی سازوبرگ‌های ایدئولوژیک دولت است بیان می‌دارد که دولت‌ها علاوه بر استفاده از قوه‌ی قهریه با آموزش افکار عمومی و تسلط بر آن‌ها نوعی همنوایی در جامعه مدنی با خودشان ایجاد می‌کنند و درواقع هژمونی در جامعه مدنی را دست دارند. گرامشی مفهوم گسترده‌ای از دولت را مدنظر دارد که کل دستگاه سیاسی به همراه دستگاه‌های قهرآمیز و فرهنگی آن را در برمی‌گیرد. ازنظر گرامشی دولت در جامعه‌ی مدنی هژمونی را به کمک دستگاه‌های مستقر در جامعه مدنینظیرمدرسه،کلیسا، احزاب، مطبوعات، اتحادیه‌ها،احزاب و… در دست دارند که در خدمت منافع طبقات مسلط می‌باشند.درواقع بورژوازی سعی دارد با تحمیل ایدئولوژی خود به جامعه‌ی مدنی جامعه را به سمت پذیرش منطق حا‌کم سوق دهد.

اگر با این نگاه به وضعیت فعلی جامعه مدنی در ایران نگاه کنیم به‌روشنی و وضوح به تلاش دولت‌ها برای ایجاد جامعه‌ی مدنی خودساخته در جهت اهداف حاکم پی خواهیم برد. تلاش دولت برای ایجاد جامعه مدنی خصوصاً در بخش اصناف و تشکل‌های صنفی به‌روشنیقابل‌رؤیت است. دولت‌های مختلف در ایران سعی داشته‌اند با ایجاد نهادها و تشکل‌های دولتی و یا تشکل‌های به‌ظاهر مستقل و درعین‌حال وابسته و همچنین بانفوذ در تشکل‌های مستقل، جامعه‌ی مدنیِ در سیطره‌ی خود را ایجاد نمایند. خصوصاً دولت‌های اصلاح‌طلب با درک بیشترِ ضرورتِ وجود جامعه‌ی مدنی برای پیشبرد اهدافِ در خدمت سرمایه و اخیراً نئولیبرالی‌شان بیشتر به این مهم پرداخته‌اند و می‌توان گفت بخش وسیعی از جامعه مدنی وابسته به بخش اصلاح‌طلب هست.

گرامشی معتقد است دولت‌ها برای پیشبرد هژمونی فکری و فرهنگی خود بر جامعه مدنی روشنفکرانی وابسته به خود نیز دارند که نقش مهمی در این زمینه ایفا می‌کنند. این روشنفکران که گرامشی آنان را «روشنفکران سنتی» می‌نامد سعی دارند نظام معنایی دولت را در قالب تئوری‌های علمی و معرفتی به جامعه بقبولانند. در ایران نیز برخی به‌اصطلاح روشنفکران وابسته به دولت‌ها چنین نقشی را در جامعه‌ی مدنی ازجمله در تشکل‌های صنفی ایفا می‌کنند و سعی دارند با تئوری پردازی در باب جامعه مدنی از ایجاد هر نوع هژمونی مستقل از دولت در جامعه‌ی مدنی جلوگیری کنند. این افراد که امکان‌هایی ازجمله انواع رسانه‌ها را در اختیاردارند نقش مهمی دربازتولید هژمونی و سلطه‌ی دولت‌ها ایفا می‌کنند. گرامشی به درستی این دسته را روشنفکر واقعی نمی‌داند و آن‌ها را از دسته‌ی روشنفکران کنار می‌نهد.

جامعه‌ی مدنی ازنظر گرامشی به حوزه‌ی کردارهای ایدئولوژیک و سیاسی تعلق دارد که سعی دارد تضادهای مختلف خصوصاً تضادهای طبقاتی حول منافع اقتصادی را در خود حل کند.یکی از ابزارهایی که دولت‌ها برای استیلای ایدئولوژیک خود بر جامعه‌ی مدنی از آن استفاده‌ می‌کنند مطبوعات است. در ایران مطبوعات بین رسانه‌های مختلف نقش مهم‌تری را در تئوریزه نمودن سلطه‌ی ایدئولوژیک دولت بر جامعه‌ی مدنی ایفا می‌کند؛ دلیل این امر از سویی حضور بیشتر جناح اصلاح‌طلب در این بخش و از سوی دیگر جنبه‌ی روشنفکری مباحث جامعه مدنی در ایران است که مخاطبان خاص دارد. روزنامه‌نگارانِ مختلفِ وابسته به دولت‌ها با تخریب هر نوع صدای مستقل از دولت در جامعه‌ی مدنی از شکل‌گیری هژمونی مستقل، مخالف و یا حتی منتقد دولت‌ها جلوگیری می‌کنند.

گرچه دولت‌ها سعی دارند با سلطه‌ی فرهنگی بر جامعه مدنی آن را به ابزاری در جهت اعمال سلطه با پذیرش رضایت‌مندانه بر جامعه استفاده کنند اما جامعه‌ی مدنی دارای ذاتی ثابت و نامتغیر نیست و کشمکش بین طبقات مختلف در جامعه‌ی مدنی وجود دارد که ممکن است در شرایطی باعث تسلط هژمونی‌ طبقات غیر مسلط بر جامعه مدنی گردد. از دیدگاه گرامشی طبقات غیر مسلط در جامعه‌ی مدنی باید سعی کنند با افشای اندیشه‌ها و ایدئولوژی مسلط به ایجاد هژمونی خودشان بپردازند. درواقع جامعه‌ی مدنی محل جدال ایدئولوژی‌هاست که گرچه دولت‌ها انواع ابزارها را برای تسلط بر آن در اختیار دارند اما طبقات دیگر می‌توانند به کمکآگاهی جمعی‌شان و همچنین پرورش «روشنفکران ارگانیک» به گسترش هژمونی خودشان در جامعه مدنی بپردازند. روشنفکران ارگانیک در جامعه‌ی مدنی باید سعی کنند آنچه را که نظام سلطه‌ی موجود سعی نموده به‌عنوان واقعیت جلوه دهد در پرانتز بگذارد و با راززدایی از سلطه‌ی موجود سعی نماید آگاهی کاذب از طبقات پایین را بزداید. روشنفکر ارگانیک برخلاف روشنفکر سنتی که وابسته به دولت‌هاست خود را متعلق به طبقات غیرمسلط می‌داند و سعی می‌کند علاوه بر مجهز نمودن خود به تئوری برای درک درست واقعیت و اجتماع دخالتی فعال در جامعه مدنی داشته باشد. آنچه به این روشنفکران قدرت بیشتری در مقابل روشنفکران سنتی می‌دهد نزدیکی بیشتر این طبقه با توده‌ها است. روشنفکر ارگانیک، فردی بیرون از طبقه نیست که سعی دارد با پاشیدن بذر آگاهیِ کاذب دیگران را مجاب کند که ناعدالتی موجود را بپذیرند بلکه فردی از خودِ طبقات پایین استکه در بین مردم حضور دارد و جزئی از خودشان است.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*