سرخط خبرها
خانه / معلمان / رسول بداقی: ماجرای کمک های نقدی از شایعه تا واقعیت
رسول بداقی: ماجرای کمک های نقدی از شایعه تا واقعیت

رسول بداقی: ماجرای کمک های نقدی از شایعه تا واقعیت

از گوشه و کنار شنیده شده ،اینجانب مبلغ یک صدمیلیون تومان برای اشتغال، ازکانونهای صنفی معلمان دریافت کرده ام .
ضمن رد این ادعا به اطلاع همکاران ارجمند میرسانم.باوجودی که آموزش وپرورش جمهوری اسلامی ،من وخانواده را صددرصد ازهمه حقوق قانونی وانسانی خود درطول ۲۱سال دوران معلمی محروم کرده است.
اگر کمک های ماهانه ی یک ونیم میلیون تومانی وگاه دومیلیون تومانی کانون صنفی معلمان تهران ویک میلیون تومانی کانون همدان و برخی کمک های جسته گریخته ی دیگر تشکلهای کشوری نبود، شایدزندگی من وخانواده بسی دشوار وزندگی صنفی من به کلی مختل ومجبور به پذیرفتن خواسته های نیروهای امنیتی مبنی بر خواری و ذلت خود می شدم.
ضمن سپاس ازهمکارانی که تاکنون باخانواده ی من همراهی کرده اند،ادامه فعالیت های صنفی خودرامدیون این عزیزان می دانم.
باری برای اهمیت این کمک ها یک نمونه از خاطرات خودم راعرض می کنم:
در زندان انفرادی و مراحل چندگانه ی بازجویی ، سربازان گمانم امام زمان (عج) در سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات از من خواستند،از میان سه راه پیش رو یکی را برگزینم .
1- تمام فعالیت های صنفی را کنار گذاشته واز فعالیت های کانون صنفی معلمان اعلام برائت کرده ،و از مقامات پوزش بخواهم
2- ازایران بروم مانند بسیاری دیگر از فعالان صنفی و مدنی
3- در غیر این صورت راهی زندان بشوم.
اینجانب زندان را برگزیدم و راهی زندان هم شدم.
پس از دوماه زندان ،همسرم اطلاع داد که آقای قنبر زاده رئیس آموزش و پرورش اسلامشهر،حقوق ماهانه ی مار ا قطع کرده است.
بااین خبرهمه ی دنیادور سرم چرخید،انگار با پتک توی سرم زدند،داشتم فکر می کردم،که آیا این همان تن دادن به خواسته ی سربازان گمنام امام زمان در زندانهای مخوف وزارت اطلاعات است؟
آیااین به معنای پایان تلاش های صنفی من است؟
آیا من باید به مبارزه خودبا بیداد پایان دهم ؟
دیگر متوجه اطرافم نشدم،پاسخهای من به خانمم،بی ربط به پرسشها ی او بود،همسرم نگرانی مرا متوجه شده بود،بغضی سنگین گلویم رامی فشرد ،نمی توانستم،چیزی بگویم ،پیاپی آب دهانم را قورت می دادم، بلکه بغضم را فروببرم،همه ی تلاشم را کردم ،که کسی اشک چشمانم را نبیند.،نمی خواستم همسرم را بیشتر ناراحت کنم،دندانهایم را به هم فشردم،آب دهانم را قورت دادم،به خود نهیب زدم:
“این بود،شجاعتی که ادعا می کرد؟”
همسرم به شدت ناراحتی من پی برده بود،مرا دلداری داد،او پیشنهاد داد،اگر لازم باشد،من بچه ها را به شهرستان پیش مادر شما یا مادر خودم می برم ،خانه ی اینجارا اجاره می دهیم و با پول اجاره ی خانه زندگی می کنیم.
این پیشنهاد با همه ی مشکلاتش در آن لحظه از طرف همسرم آرامشی بود، برای روحیه ی در هم شکسته ی من.
گفت و گوی من و همسرم به پایان رسید،اما من با کوهی از اندوه آرام آرام گوشی را زمین گذاشتم،و به بند 350 برگشتم،یکی از تلخ ترین روزهای زندان من ،آن لحظه بود،سختی زندان را با همه ی وجود حس کردم،فهمیدم که سختی زندان فقط انفرادی و بازجویی و فحاشی برخی بازجوهای نانجیب نیست .
به همه چیز می اندیشیدم،احتمال متلاشی شدن خانواده ،فساد در خانواده ی خودم، به گدایی رفتن بچه هایم مانند همه ی کودکانی که بالباسهای دود گرفته،سرچهار راههادستشان پیش راننده ها دراز است،کودکان کار را پیش چشمم مجسم می کردم،حرف های تلخ آدمهای ناجوانمرد رابه زنان نیازمند،فریاد کارفرمایان خودخواه را بر سر زنانی که برای یک لقمه نان استثمار میشوند،هر آنچه مشکلات خانواده های نیازمند است ،را به تخیل خود راه دادم.به کمک ذهن، بچه هایم را درهر لباسی تجسم می کردم،شب ها کابوس آوراگی بچه هایم،مرا باتن خیس عرق وحشت زده از خواب بیدار می کرد. هیچ کدام از همبندیهای من نمی دانستنددرد من چیست،پرت و پلا گفتن ها ی من اسباب خنده ی دیگران شده بود،بویژه کسانی که با من آشنایی قبلی نداشتند.
بسیار پریشان و آشفته حال بودم .سیستم مغزم به هم ریخته بود.هیچ چیز در ذهن من سرجایش نبود.
یک هفته ی تمام موریانه های خیال، مرا از درون می خورد.داشتم از درون می پوسیدم،بالاخره همسرم به ملاقات من آمد،ارزشمند ترین پیامی که برایم آورد این بود:
آقای نادر قدیمی ازکانون صنفی معلمان همدان پیشنهاد داده اند:
“برای جلوگیری از پیش آمدن مشکلات اقتصادی خانواده ، معلمان همدان ماهانه مبلغ یک میلیون تومان به ما کمک می کنند.”
همه چیز با شنیدن این خبر در ذهن من به جای خود بازگشت،سلول های مغز من به سر جایشان بازگشتند. لبخندی دلنشین لبهاودل مرا در بر گرفت ،بغض مانده در گلویم خود را کنار کشید،نفس ام !نفسی که یک هفته در بن بست بود،راهی به بیرون گشود،اما پرسشهایی که ذهن مرا به خود مشغول کرده است ،اینها هستند:
آیا روزی خواهم توانست این محبتها راجبران کنم؟
آیا لطف عزیزان را فراموش خواهم کرد؟