سرخط خبرها
خانه / معلمان / شعر «بوی خون» از رسول بداقی
شعر «بوی خون» از رسول بداقی

شعر «بوی خون» از رسول بداقی

وه!

چه تاریک است،

اینجا بوی خون می آید از اطراف من

این ناله های آشنا،

از آنِ کیست؟

من نمی بینم،

چراغی،

شعله ای،

اندیشه ای.

فریاد!

من نفس هایم گرفت از بوی خون

گوش من از ناله ها لبریز شد

کو شجاعت پیشه ای؟

اندیشه ای؟

تا هم صدا عصیان کنیم

وه!

چه تاریک است

کوچه ها

اندیشه ها!

*****************

رسول بداقی – معلم زندانی – زندان رجایی شهر

2 نظر

  1. دستان پر قدرتان را به من بده
    می بوسم لحظه های تنهایی شما را در سلولهای تاریک
    برای اینکه یاد دهید درس
    به فرندان زندانبانان
    شما با همه شهیدان مرده و زنده تاریخ
    با همه مشکلات
    معلمان امروز بهترین یاد دهندگان تاریخند
    اما من ناتوان فقط
    می توانم شعار پس دهم
    گاهی به خودم لعنت میکنم
    سپاس و درود ما بر شما
    دبیر بازنشسته شهرستان سیاهکل اسپهبد امینی

  2. یوسف لطفی نیا

    خیلی زیبا بود
    مخصوصا این قسمت هاش
    من نفس هایم گرفت از بوی خون
    گوش من از ناله ها لبریز شد
    کو شجاعت پیشه ای؟
    اندیشه ای؟
    تا هم صدا عصیان کنیم
    وه!
    چه تاریک است
    کوچه ها
    اندیشه ها!