سرخط خبرها
خانه / معلمان / فرزاد کمانگر، معلمی که درس عشق می داد
فرزاد کمانگر، معلمی که درس عشق می داد

فرزاد کمانگر، معلمی که درس عشق می داد

محمد حبیبی، آموزگار

فرزاد کمانگر که بود؟ معلم ،فعال مدنی واجتماعی،یا آنگونه که نهادهای امنیتی  روایت می کنند،عنصری مخرب و تروریست!

درسرزمینی که همه راهها به حکومت ختم می شود ورسانه ای مستقل برای واکاوی حقایق وجو ندارد.در کشوری که سرنوشت یک انسان در دادگاهی هفت دقیقه ای رقم می خورد –به روایت فرزاد-بدون دسترسی به وکیل وامکان دفاع و دادرسی عادلانه ،نوشتن از انسانی چند وجهی همچون کمانگر دشواریهای خاص خود را دارد.اما بی گمان فرزاد یک معلم بود .کمانگر خودش را چنین معرفی می کند:«اینجانب فرزاد کمانگر، معروف به سیامند، معلم آموزش و پرورش شهرستان کامیاران با ۱۲ سال سابقه تدریس، که یکسال قبل از دستگیری درهنرستان کار و دانش مشغول به تدریس بودم.»

عضویت درهیئت مدیره انجمن صنفی معلمان شهرستان کامیاران شاخه کردستان ،عضو شورای نویسندگان ماهنامه فرهنگی – آموزشی رویان (نشریه آموزش و پرورش کامیاران) ، عضو هیئت مدیره انجمن زیست محیطی کامیاران (ئاسک) وفعالیت در مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران با  نام مستعار سیامند ،مجموعه فعالیت هایی است که وی تا قبل از دستگیری درکنار معلمی به آن می پرداخته است وخود فرزاد آن را معرف مجموعه هویتی خود می داند.با این همه ، هیچ چیز به اندازه مرور دست نوشته ها ونامه هایش نمی تواند روشنگر چهره واقعیش باشد.هویتی که با حرفه اش –معلمی –گره خورده است .آن گاه که خطاب به دیگر معلمان زندانی می نویسد:

“منم ، بندی بند اوین ،منم دانش آموز آرامِ پشت میز و نیمکت های شکسته ی روستاهای دورافتاده ی کردستان که عاشق دیدن دریاست ،منم به مانند خودتان راوی قصه های صمد اما در دل کوه شاهو”

واین حکایت از لطافتی عمیق وعشق سرشار  یک معلم به  پیشه اش و هنر آموختن دارد.برای فرزاد معلمی چیزی فراتر از حتی خود زندگی است.تعهدی است تا پای جان که می توان زندگی را برایش قربانی کرد :

“مگر می توان بار سنگین مسئولیت معلم بودن و بذر آگاهی پاشیدن را بر دوش داشت و دم برنیاورد ؟  مگر می توان بغض فروخورده دانش آموزان و چهره ی نحیف آنان را دید و دم نزد ؟ مگر می توان در قحط سال عدل و داد معلم بود ، اما “الف” و “بای” امید و برابری را تدریس نکرد، حتی اگر راه ،ختم به اوین و مرگ شود؟”

فرزاد کمانگر یک تجربه منحصر به فرد بود. درست تر اینکه فرزاد کمانگر،فرزاد کمانگر بود. برای وی هیچ چیز لذت بخش تر از  آن لحظاتی نیست که وی در چهاردیواری کلاس و درمیان کودکان  سپری کرده.بارها وبارها در نامه هایش از فراغ دانش آموزانش سخن می گوید.از اشتیاق  دیدار دوباره اشان و احساس اش که چیزی فراتر از معلم وشاگردی است:

“همیشه این راه باریک را برای برگشتن به روستا به جاده ی بی روحی که دل مزارع را بی رحمانه و ناشیانه شکافته بود ترجیح می دادم. سه روز تعطیلی و دوری از مدرسه و اشتیاق دیدار دوباره ی بچه ها بر سرعت گام هایم می افزود. رابطه ی من و دانش آموزانم تنها رابطه ی معلم و شاگردی نبود. برای من آنها اعضای خانواده ام بودند.انگار سال ها با هم زندگی کرده بودیم. ”

و  اما  فرزاد درمیان  آندسته زندانیانی که این سالها ،هرکدام پا به زندان گذاشتند و هر گز بیرون نیامده اند ،منحصر به فرد بود ،چرا؟

وقتی پا به زندان گذاشت معلمی گمنام بود که اتهام محاربه داشت.اتهامی که هرگز نپذیرفت.با این همه داشتن چنین اتهامی به خصوص اگر یک کرد باشی ،نتیجه اش انزوا هست وتنهایی ، حتی در زندان  و نهایتا اعدام در گمنامی.کمتر نامی از آنها در رسانه ها برده می شود و اعدامشان کمتر موجی در شبکه های مجازی ایجاد می کند.با این همه فرزاد از این قاعده مستثنی بود.رفتار ومنش انسانی اش در زندان ،و دست نوشته های لطیف و تکان دهنده اش ، نه تها او را برای چند سال در دایره توجه رسانه های خبری قرار داد که جبهه ای از زندانیان سیاسی و روشنفکران و فعالین مدنی را پشت سر خود بسیج کرد.از چپ و راست گرفته تا اصلاح طلب و سلطنت طلب و حتی نماینده مجلس حکومت به دفاع از فرزاد پرداختند و از این بابت است که منحصر به فرد بود.وشاید همین، سرنوشت تلخش را رقم زد . دربخشهایی از  نامه ای که از زندان به  رییس قوه قضاییه جمهوری اسلامی  می نویسد ،ضمن رد تمامی اتهامهایش وبازگویی حقایق تلخ نوزده ماه  شکنجه وزندان به بخشی از این حقیقت تلخ اشاره می کندو خطاب به آملی لاریجانی می پرسد:

“چرا دستگاه امنیتی عنوان می نماید که با توجه به بازتاب های وسیع رسانه ای و اجتماعی پرونده اینجانب چنانچه تجدیدنظری در گردش کار و موارد اتهامی و دادنامه های صادره صورت گیرد ، بیم تجری نهادهای حقوق بشری و نهادهای مدنی وگروه های سیاسی دگر اندیش که قبلا در محکومیت حکم غیر قانونی اینجانب موضع گیری نموده اند ، می گردد. آیا پذیرش اشتباه و عبرت گیری از گذشته که در آموزه های اسلامی به آن حکم شده است ، آن چنان ناگوار و تلخ می باشد که برای فرار از آن به چنین دستاویزی چنگ زد؟”

فرزاد معلمی بود که چشم برهویت و شخصیت انسانی نبست .با آن شور و اشتیاق خاص خودش،که حتی در زندان نمی توانست ارام زندگی بگذراند وبی تفاوت از کنار وقایع جامعه بگذرد.اعتقاد عمیقش به مبارزات مدنی صلح آمیز را بارها درنوشته هایش تکرار می کند و در این میان از عشق راستینش به مردمان سرزمینش سخن می گوید.حتی آنگاه که یک به یک رنجهای گذشته بر مردمان سرزمین مادریش –کردها – را برمی شمارد ،فراموش نمی کند که این تاکید همیشگیش را تکرار کند که:

“هدف از نوشتن این مطلب جدا کردن مسئله کرد و یا نفی نا برابری های حاکم بر بلوچ ، ترک، فارس و عرب نیست.”

برای فرزاد نیل به زندگی بهتربرای مردمان کرد  نه از دریچه خشونت و جدایی طلبی که درنفی خشونت و برچیدن نگاه امنیتی حاکمیت ، قابل حصول است.واین پرسش اساسی را طرح می کند که

“آیا برای کردهای مظلوم که عقلانی ترین و منطقی ترین شیوه ، یعنی زندگی مسالمت آمیز و نفی خشونت ، را جهت حل مشکلات خود برگزیده اند ، نگاه امنیتی حاکم بر کرد و کردستان درصدد القاء و رواج بیشتر این تفکر نیست که کردها و مطالباتشان را از ایران و ایرانی تفکیک کرده و باید با آنان همچون اتباع غیر ایرانی برخورد شود؟ ”

برای او مطالبات مردم کرد چیزی جدا از مطالبات به حق مردمان یک سرزمین نیست.او از مردمانی سخن می گوید که “نالان از فقر باید دست وپای بریده خود را برخان کرم سهام عدالت،با منت وشاباش هدیه بگیرند…”

او از انزوا وطردشدگی  این مردمان  سخن می گوید.از فقر و سوسوی چشمان کوکان گرسنه ونگاه شرمناک پدر ازسفره خالیش.او از چهره فقرزده ی مادران سرزمینش سخن می گوید و راه حل را نه در ترویج خشونت که در طلب ابتدایی ترین حقوق  انسانی برای همگان می داند.

“شاید یکی از ابتدایی ترین حقوقی که هر ایرانی ، اعم از کرد و غیر کرد ، خود را به آن محق می داند ، برخورداری از حق «شهروندی» است. حقی که در تقابل با انزوا و طرد شدگی قرار دارد. انزوا و طرد شدگی دو حسی هستند که تحت تأثیر شرایط عینی ، یعنی تحت تأثیر واقعیت های ملموس و روزمره ی زندگی ، تحت تأثیر فقر و سوسوی چشم کودکی از گرسنگی ، تحت تأثیر نگاه شرمناک پدر از جیب و سفره ی خالی اش و تحت تأثیر گونه های رنگ پریده و چهره ی فقر زده ی مادر شکل می گیرند.”

آری فرزاد کمانگر بیش از هرچیزی یک معلم بود.معلمی که درس عشق میداد و هرگز از آموختن دست نکشید.حتی آنگاه که برای رفیق اعدامی اش می نویسد از او طلب آموختن می کند.تا درهنگامه ی مرگ زانوانش نلرزد،آنگاه که به پشت سر می نگرد:

“فقط رفیق بگو… بگو می‌خواهم بشنوم چه بر زبان‌ات چرخید آن‌گاه که صدای پا و درد به هم می‌آمیخت؟ می‌خواهم یاد بگیرم کدام شعر، کدام سرود، کدام آواز کدام اسم را به زبان بیاورم که زانوی‌ام نلرزد. بگو می‌خواهم بدانم، که دل‌ام نلرزد آن‌گاه که به پشت سر می‌نگرم…”

وی در ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ در زندان اوین بدون اطلاع وکیل و خانواده اش به دارآویخته شد و مخفیانه بدون حضور خانواده در محل نامعلومی دفن شد.

یک نظر

  1. حمید جعفری

    سپاس محمد جان. سربلند و شادمان باشی بزرگوار