سرخط خبرها
خانه / معلمان / محمود بهشتی لنگرودی آزاد شد

محمود بهشتی لنگرودی آزاد شد

حقوق معلم و کارگر

بر اساس اطلاعات دریافتی، محمود بهشتی لنگرودی، پس ۲۲ روز اعتصاب غذا، از بیمارستان ترخیص شد و در حال حاضر در راه رسیدن به منزل است .

پس از چندین روز اعتصاب غذا حال جسمی او چندان خوب نیست. محمود بهشتی لنگرودی با درخواست اعاده دادرسی از اول اردیبهشت اعتصاب غذا را آغاز کرده بود.

جامعه معلمین و خانواده بهشتی از این آزادی ابراز خوشحالی و خرسندی نمودند.

2 نظر

  1. دیروز خسته و کلافه بودم و نمی دانستم چه باید کرد، پس تا فریادی زده باشم، در پای متن اعلامیه ی اعتصاب شما به افتخار حماسه ی وجود شما و همه کارگران و معلمین و آزادگان عدالتخواه ایران زمین، شعر «در سوگ سیاوش» را به شما عزیزان مردمی تقدیم کردم که اینک به مناسبت آزادی شما اینجا نیز می گذارم. امروز روز زیبایی ست، باید بخاطر سپرد.

    «محمود بهشتی لنگرودی عزیز سلام بر شما
    از «سوگ سیاوشان» یاد کرده اید؛ بگذار این شعر که سال ها پیش در سوک سیاوش سروده شده را به شما و همه عزیزان دربند و آزاده و عدالتخواه تقدیم نمایم. بی تردید حضور پر شکوه شما ها در تاریخ میهن جاودان ثبت خواهد گشت. بدانید که در اندوه این لحظه ی تاریخی شما ها و خانواده هایتان تا ژرفای جان شریک هستم.

    در سوگ سیاوش

    آن روز
    که در سوگ «شبان بزرگ امید»
    مادرِ وطن
    با «دماوند خاموش» می گریست
    و دختر بخت ایران
    سیه پوش می زیست
    آرش را دیدم که می گفت:
    ««دل من مرگ خویش را باور نمی کند.»
    با رفتنش
    از یاد او
    هیچ کم نمی کند
    اینک اما
    دردیست مرا
    که دوایش هیچ مرهم نمی کند.»

    آری ، آن روز
    آرش را دیدم بر قله ی البرز
    نه تیری ، نه کمان ، نی گرز
    پرچمش نیم افراشته بود آنجا
    شاخه ای از سرخ گل
    کاشته بود آنجا.
    آتش، از جانش فروزان بود
    روانش شعر عصیان بود
    گرچه فرو خسبیده بود روزش
    از هر «طنین» او
    بهمن فرو می ریخت
    بر ایران و البرزش.

    سپید رود
    پیامش را با خزر می گفت
    نسیم شمال
    با هر رهگذر می گفت
    می خواندند
    کرخه و کارون به آرامی
    نغمه های دیر ناکامی
    و می گفتند، مردم
    با دل آزرده
    از افراسیاب مرگ
    از زمستان جدایی ها
    از پاییز ها، از برگ.

    و آرش همچنان
    دیوانه سر
    بی بال و پر، آزرده می غرید.
    تو گویی ، کاوه را
    آخرین فرزند
    به مسلخ می برند آنجا.

    جلودارش نه کوهستان،
    نی دریا، نه توفان بود
    وجودش شور طغیان بود
    به چشمانش خون باران بود.

    شنیدم
    البرزچون مغی باستانی
    سخن سر نمود،
    دل پاک خود را بر آرش گشود:
    «که ای گرد دیرینه ی پاک باز!
    چه آزرده کردست دلت را، چه راز؟
    بگو با من آن راز های نهان
    منم راز دارِ جهان.
    بدان این
    هر آنکس سخن سر کند
    غمِ جان خود در کند.»

    چو بشنید آرش
    ز پیر سپید بلند
    دلش زان سخن رام شد
    به آیین گردان
    زمین بوسه داد و سخن ساز کرد
    بدینگونه آغاز کرد:
    «من افسانه ای آشفته سر بودم
    – گرچه یادگار ایران دیرینه
    در خانه ی خطر بودم، در گذر بودم
    او مرا غوغای عالم کرد
    از زبان عمو نوروزش
    در میان قصه ها سر کرد
    با خورشیدم برابر کرد!

    سیاوش رفته است اینک

    من و افراسیاب مرگ
    من و این خانه ی بی برگ

    دیگر هیچ نمی دانم
    نمی دانم
    شب است یا روز
    نمی دانم
    چه سان گوید
    برای کودک فردا
    قصه هایش را عمو نوروز

    همی دانم:
    درون کلبه ی تاریک تنهایی
    دلم پر سوز می گرید
    عمو نوروز می گرید!»

    مینسک دهم و یازدهم فوریه ۱۹۹۶

    واژه های داخل گیومه نهاده شده، از اسامی بعضی اشعار او گرفته شده است.»

  2. شادمانم آمدی باز ای عزیز. به امید آزادی همه ی کارگران و معلمان و آزادگان عدالتخواه ایران زمین. دفعه ی پیش برایت نوشته بودم و باز تکرار می کنم: «نشنوم که غمینی تو برار – افتخار گیلان زمینی تو برار؛ تی واسی آتش بیگیفته می قلم – افتخاری، افتخار اَ زمینی تو برار و …»
    و اینک بسیار شادمانم که در کنار عزیزان خود هستی.
    پیوسته سلامت و شاد باشید!