سرخط خبرها
خانه / کارگران / نامه ای به جعفر عظیم زاده: دست به ایثار بزن و اعتصابت را تمام کن
نامه ای به جعفر عظیم زاده: دست به ایثار بزن و اعتصابت را تمام کن

نامه ای به جعفر عظیم زاده: دست به ایثار بزن و اعتصابت را تمام کن

عزیز قاسم زاده

جعفر نازنین سلام بر تو…در شناسنامه ی تو نام عظیم زاده را موصوفی گزیده اند تا دیگران تو را به این نام صدا زنند.اما این تنها یک موصوف نقش بسته برای یافتن هویتی خاص برای نامیده شدن و خطاب قرار گرفتن نبود.تو بهتر از همه می دانی موصوفت آمیخته در صفتی است که در تار و پود تو تنیده است. تو به راستی عظیم زاده ای…کوه ها را در عظمت، با تو نسبتی نیست. تو اینک «مشبه به» هر کوهی که تا دیروز خود «مشبه به» هر مشبه عظیمناکی برای تشبیه بود،  در برابر عظمت تو چنان نقش می بازد که از مقام مشبه بهی باید به مقام مشبهی تنزل یابد.

نازنین مردا! روزها از پی هم آمدند و به شب ها کوچیدند و شب ها در دل سیاهی دوباره قدم به پای صبح گشودند.اما تو با آرمان بلندت، لبانت را بر غذا دوختی، جسمت لاغر و نحیف تر و ضعیف تر شد، آنگونه که روح بزرگت لحظه به لحظه به عظمت و فراخنایی بیشتری می رسید.

جعفر جان! کیست که نداند نیکوترین و زیباترین آرمان های به تاراج رفته، تو را وا داشت به قماری بی امان و نابرابر با جسم نازنینت دست زنی.در کدامین سرزمین نفرین شده سزای دعوت کردن به فضیلت، فروشدن در چنین رنج عظیمی است که نازنینی چون تو جان خود را در کف دست بگیرد تا خط بطلانی بر پلشتی های پیرامونش باشد؟!

تو شایسته ی ستایشی عظیم و ثنایی در خوری. تو از مرز خودخواهی به دریچه ی حب الذاتی نقل مکان کرده ای…مقامی معنوی و عرفانی که از بلندای فضیلت های عالم بالا هرچه نیکویی و خجستگی است را برای انسان آرزو می کنی و بی شک انسان هایی چون تو از نوادری معدود در حدود انگشتان دو دست در میان چند میلیارد کره ی زمین هستند.

جعفر جان! به من حق بده وقتی هر بار  به این موضوع می اندیشم برخویش بلرزم. جای جعفر ما را در این سرزمین  کدام قهرمان دیگر باید پر کند؟ جعفر ایثار گر به من حق بده که با همین همراهی های حداقلی و قدم های سستم از تو بخواهم به نگرانی ما در این مرحله پایان دهی و اعتصابت را تمام کنی. جعفر جان به تو حق می دهم شلاق شماتت و ملامت خویش را هر اندازه که دوست داری بر سر ما آوار کنی.کاملا حق با توست اگر مرام ما هیچ نسبتی با ایثار تو ندارد،اما به تو حق نمی دهیم که با تمام نادر بودنت،اسوه بودن و ویژه بودنت اینجا هم منفعلانه دست روی دست بگذاریم تا تو خود را به کام مرگ بکشانی.این یکی را از ما نخواه. آری جامعه ی  ما بیش از همیشه امروز به جعفر عظیم زاده نیاز دارد و من درست به همین دلیل فروتنانه و شرمگنانه از تو می خواهم به اعتصابت پایان دهی.

نازنین عظیم زاده ی من! 38 روز را اگر در 24 ساعت ضرب کنیم رقم عجیبی به دست می آید از متلاشی شدن جسم انسان شریف ،که فریاد بر آورده روحم زخمی تر از جسم من است.اینها را اکنون دنیا فهمیده است.ببین چگونه زیبا به اعتصابت واکنش نشان داده اند.پس بیا و لطفا به اعتصابت این بار با تمام قصور ما پایان بده.

جعفر جان! هزار جان گرامی فدای تو باد!این روزها نازنیان زیادی حتی با سکوت خود حتی با انفعال خود نگران تو هستند.در خلوت خود برای تو گریه می کنند و غذا از کامشان پایین نمی رود.می دانم تو چقدر نگران انسان های پیرامون خود هستی. پس این بار برای همه ی نگران های حالت،  دست به یک ایثار بزن و اعتصابت را تمام کن.باور کن صدای تو شنیده شده است.تو اینک تنها جعفر عظیم زاده جامعه ی کارگری نیستی بلکه تو صدای عدالت و بالاتر از آن نماد عدالتی.

پس بمان دلاور رشید و بگذار روندگان این راه دراز در پشت سر تو را به تماشا بنشینند و قوت گیرند و این راه را با تو بپیمایند. کلام آخرم را از خواجه شیراز مدد می گیرم تا هم گواهی باشد بر احساساتم نسبت به تو و هم دلیلی حافظانه که تو چگونه بر صبح کاذب  پیروز شدی…

به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست
که مونس دم صبحم دعای دولت توست
سرشک من که ز طوفان نوح دست برد
ز لوح سینه نیارست نقش مهر تو شست
بکن معامله‌ای وین دل شکسته بخر
که با شکستگی ارزد به صد هزار درست
زبان مور به آصف دراز گشت و رواست
که خواجه خاتم جم یاوه کرد و بازنجست
دلا طمع مبر از لطف بی‌نهایت دوست
چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست
به صدق کوش که خورشید زاید از نفست
که از دروغ سیه روی گشت صبح نخست
شدم ز دست تو شیدای کوه و دشت و هنوز
نمی‌کنی به ترحم نطاق سلسله سست
مرنج حافظ و از دلبران حفاظ مجوی
گناه باغ چه باشد چو این گیاه نرست