سرخط خبرها
خانه / معلمان / یادداشتی تقدیم به رسول بداقی
یادداشتی تقدیم به رسول بداقی

یادداشتی تقدیم به رسول بداقی

م.س خواهرزاده رسول بداقی-کارشناس ارشد ادبیات

آموزگار عزیز:

آن روز ها قوه ی ادراک ما در برابر فهم افکار و حرف هایت ناچیز بود ا ما چون نهال هایی که تازه سر از خاک در آورده باشد در مزرعه علم و اندیشه تو حاضر میشدیم و تو همچون درختی تنومند و پر بار صبورانه و دلسوزانه سایه های مهر و دانایی ات را بر ما می گستراندی.

خطوط دفتر پیشتانی است با ما از رنج و تجربه هایت سخن میگفت انچنان تصور میشد داشتن عقل تو را عذاب میدهد.در تمام ساعات درس سعی میکردی ما را متوجه اطرافمان کنی و بذر انسان دوستی و هم نوع بودن را در وجود پاکمان بکاری و ریشه های نابرابری و فقر را برای همیشه بخشکانی.

دستهایت چه مسیحانه به جسم بی حسمان کشیده میشد و درد ها را به سحر از ما ربودی. ما تسکین می یافتیم غافل از اینکه بدانیم درد هایمان را به تن خود پوشانده ای.حضورت به ما اگاهی بیداری و توان میداد انقدر که گویی خدا روی زمین کنار ما بود حرف هایت چون قطاری بر تونل گوش های ما فرو میرفت و ما را از خواب غفلت بیدار میکرد .

میگفتی:((با اینکه جیب هایمان پر از خالی است نباید فریب غوغای اسکناس ها را بخوریم و برای رسیدم به ان نباید پا بر روی هیچ چیز حتی انسانت بگذاریم و در اینده چنان باشیم که دستانمان برای خدمت به فرزندان این مرز و بوم پینه بندد چرا که همه ما فرزندان این دیار هستیم و برادران این قبیله که در آخر جسممان به آغوش همین خاک می رود و خوراک سفره موران همین سرزمین میشود)).

 

معلم غیور:

اکنون بزگ شده ایم همان قدر که به حرف های غریبانه دیروزت اشناییم . بدون تو اسمان برای ما رنگی ندارد. بدون تو اسمان برای ما رنگی ندارد. برای ما دیگر خورشید مرده است و طلوع صبح در ذهنمان مفهومی نداردما غربت این احساس را در مشق های خود با لکه های سیاه ترسیم کرده ایم و مدت هاست که روز ها را بی تو به شب می رسانیم و تامل در تو چون خوره روحمان را به نوان رسانده و حرص و ولع بر دیدارت و نوشیدن چشمه روشن علم تو همچون کرم شب تاب بر کاخ افکارمان می لولد انچنان که چشم ها را برای آمدنت به جاده دوختیم.

میله های قصرت چه مادرانه تو را در آغوش فشرده اند و همچون سربازان مطیع و فرمان بردار با شجاعت تمام رو در رویت به صف ایستاده اند و بر مدال هایی که نشانه افتخار و شکوهت است تهنیت میفرستند و به جرم گستاخی در پوشیدن قبای بندگی تو بر دستانشان دستبند هایی گداخته شده و هم نوا با تو میخوانند به فرض اینکه شما ادمیت چه نسبتی با هم داریم؟؟…

 

آموزگار در بند:

دلم میخواست همچون تو دلیر و واقف باشم,چون تو حرف هایی از جنس بیشه ی الماس پیروانم و حس انسان دوستی خویش را به زیر کار های تو بی آرایم.اول به انسان بی اندیشید و انگاه لباس عدل و آگاهی را بر تن او بپوشانم.هیچ حقی را زیادی به دیگری ندهم مگر انکه با ظاهری افزون به او درسی از بخشندگی اموخته باشم.میخواهم تمام این قانون ها را به کار ببرم تا شعاری چون شعار تو ای سیمرغ مظلومین,سروده باشم. تو هم هیبت یک آموزگار را داری وهم مهر یک پرستار و چشمانی جون عقاب که هیچ حفره ای از حفره های زندگی که از جانب تو شناخته نشده باشد.

بی تو مزرعه علم ودانش برای مرغان آواره ات همچون کویری سوزان و گدازان است و مانند شاخه ای تشنه با چشمانی جویا منتظر آمدنت نشسته اند.اگر بیای حورشید حضورت نور بر دل خاموش و وجودشان می افکند و مرغ نگاهشان به سوی تو می دود .

حال تکلیف هر شب ما حل کردن این معماست : میشود از باغ نگاهت یک سبد میوه دانایی چید؟ و خاموشی تو با هزاران زبان در سخن است.

تو از مر گ نمی هراسی, هراس تو از چیزی است شاملو با واژه های ناب آن را آفرید . اری ((هراس تو مردن در سرزمینی ست که مزد گورکن از ازادی ادمی افزون تر است )) و این هراس سنگین تر از زنجیر روی قلب فشار می اورد.