سرخط خبرها
خانه / معلمان / تاوان معلمی بخش نهم و دهم
تاوان معلمی بخش نهم و دهم

تاوان معلمی بخش نهم و دهم

تاوان معلمی، خاطراتی است که رسول بداقی، فعال صنفی معلمان، از روزهای سپری شده در زندان به قلم آورده است. حقوق معلم و کارگر پیش ازین بخش های قبلی را منتشر کرده بود.
رسول بداقی

بخش نهم:
شیخ به این هم اکتفا نکرد،کاملا ازناتوانی من مطمئن شده بود،همانطور که در بالا عرض کردم ،شیخ در نبود من وارد سلول شده بود،وپتوهای مرا دزدیده بود،من چون چیزی نداشتم زیر سرم بگذارم،گرمکن ورزشی راازتنم بیرون آورده و زیر سرگذاشتته بودم،شیخ همچنان بالای سرمن می چرخید ،من فقط پاهایش را می دیدم،و صدایش را می شنیدم،که رجز می خواند.ناگهان خم شد ومحکم گرمکن ورزشی رااز زیر سرمن کشید،سرم به زمین خورد،حس کردم از یک صخره ی بزرگ به پایین پرت شدم،وبا کله به زمین خوردم،ازداخل چیزهایی مانند تیله به دیواره سرم برخورد می کرد،اما این باردهها تیله توی مغزم می چرخیدند،حس می کردم ،توی کله ام تهی است ،فقط تیله ها هستند که به دیواره ی سرم برخورد می کنند.حالت تهوع داشتم اما چیزی درون معده ام نبود،حس می کردم دیواره ی معده ام به هم می چسبد و دوباره باز می شود،معده ام مانند پارچه ای که در دست کسی باشد ،به هم می پیچید.شیخ غرولندکنان مانندورزشکاری که حریف قدری را خاک کرده باشد،در رامحکم ازبیرون بست ورفت،داستان من و شیخ در همینجا به پایان نمی رسد،اما در اینجا موقتاً با شیخ خداحافظی می کنیم،تا سال 1394 که باردیگربه عنوان پاسدار بند وارد سالن 12 می شود.
من به این می اندیشیدم که با مرگ من چه پیش خواهدآمد؟ اینطور تصورمی کردم،که به نام یک شهیدازمن یاد خواهدشد.شاید سومین معلم شهیددرتاریخ مبارزات معلمان رقم خواهم خورد،دکترابوالحسن خانعلی،فرزاد کمانگر،رسول بداقی،با خود می اندیشیدم،آیااگر زنده می ماندم بیشتر برای بهبود اوضاع آموزش و پرورش سودمند بودم ،یا پس از شهادتم؟می دانستم من هم مانند همه ی کسانی که نامشان از یاد رفته،ازخاطرزندگان محوخواهم شد.تصورکردم عده ای که شاید،از ریخت من خوششان نیامده پس از مرگ من خودرا از نزدیک ترین یاران و هم اندیشان من معرفی خواهند کرد،و آنان که مرا از صمیم قلب دوست داشته و به من در دوران زندگی کمک های بسیاری کرده اند،فقط پنهانی اشک خواهند ریخت و دلتنگ خواهند شد.و افسوس خواهند خورد که چرا من دست به اعتصاب غذا زدم تا بمیرم ،و دیگران پزش را بدهند!اینها همه اش خیالاتی بود که در تن وجان بیمارمن لانه کرده بود.
بزرگترین افسوس من این بودکه تئوری ام را برای بهبود اوضاع آموزش و پرورش ارائه نداده ام ،نوشته های جسته گریخته ی من هنوز تدوین نشده است،به دستنوشته هایم فکر می کردم که پس ازمرگ من ،چه برسر آنها خواهد آمد؟ کدام دوست و هم اندیش به این فکر خواهد بود که نوشته های مرا سروسامان دهد؟!
اصلا آیادستنوشته های من از زندان بیرون خواهند رفت؟ دیگر دستم به هیچ جا نمی رسید،شاید این آخرین ساعات عمر من باشد،قطار عمر من به مقصد مرگ اینجا را ترک کرده ومن دلواپس توشه و میراث زندگی ام هستم،نمی خواستم آیندگان فقط به خاطرجسمم واز جان گذشتگی ام مراگرامی بدارند،دوست داشتم آیندگان بدانند، من اندک اندیشه ای هم درهستی ام بوده است،دوست داشتم بدانند،معلمان صاحب اندیشه هستند،دوست داشتم آیندگان بدانند،مبارزان صنفی فقط برای معیشت مبارزه نکرده اند،نگرانی این بود که مباداآیندگان به معلمان بادید آدمهایی که فقط نق می زنند،بنگرند، معلمان گرچه شرایط زمانه و مشکلات مالی اجازه ی ارائه ی اندیشه را به آنان نداده است،اما در طول تاریخ از مهمترین قشرهای تاثیر گذار در روند آزادی خواهی بوده اند.
باز کسی از درون به من می گفت،بیچاره توکه میمیری دیگر بادنیا چه کار داری،هرکس هرطور می خواهد به معلمان نگاه کند ،به توچه؟!جامعه هرطور می خواهد بشود،بشود؟ تو که دیگر برای همیشه دستت از دنیاکوتاه است!
باز می گفتم ،نه پس فرزندانم چه،فرزندان خواهرو برادرم،فرزندان دوستانم!هموطنانم،آنها که هستند!
بالاخره انسان هستند.
تمام لحظات زندگی ام را تخیل پر کرده بود،سال 91 بود،من به همین شکل درزندان،سه سال را سپری کرده بودم،با تخیل،اندیشیدن ،نوشتن،خواندن وگاهی ورزش،بخشی از وقتم را هم صرف دعواکرده بودم،درگیری با برخی زندانیان و برخی ماموران زندان.
دعوا کردن در زندان بسیار رایج است،غیبت تمسخر،دست انداختن همدیگر،بسیاری از بداخلاقی ها در زندان رواج دارد،درمیان زندانیان عادی (غیر سیاسی ها)جوانمردی و روراستی بیشتر به چشم می خورد،و درمیان زندانیان سیاسی،عقیدتی،امنیتی، غیبت و تخریب همدیگر و از این دست کارهای فریبکارانه بسیار بیشتر بود،گاه پیش می آمد فردی بدون اینکه خودش بداند،پیش همه به ناحق خراب شده است،گروههای مختلفی در زندان بودند،وکیل،جاسوس،سازمانی،کمونیست،کومله، دموکرات، هواپیماربا، تروریست،هویت طلب ،نوکیش مسیحی، معلم،استاد دانشگاه،دانشجو،بهایی،جنبش سبزی،ملی مذهبی، سندیکایی، بی هویت ،مشارکتی، یهودی، سلطنت طلب،القائده،ضد دین،وبلاگ نویس و…….

اما برگردیم به سلول و روز و روزگار خودم،پیش خودم حساب کرده بودم،تا 24 ساعت دیگر بیشتر عمر نخواهم کرد.روزشانزدهم اعتصاب غذایم بود،اکنون دیگرچشمم هم به سختی باز می شد،همه چیز را انگاردر پشت یک شیشه ی مات می دیدم،پلکم سنگین شده بود،عضلات فک توانایی نگه داشتن چانه هایم را ازدست داده بودند،از این رو دهانم دائم بازبود،قدرت نگهداشتن اشکهایم را هم از دست داده بودم،برای کوچکترین بهانه ای اشک از چشمانم می ریخت،می دانستم که بسیار تغییر کرده ام،تغییراتی که برای نخستین بار در عمرم با آنها روبروشده بودم،چون پیشتر اینگونه نبودم،گاه قطرات اشکی برای خداحافظی از دنیایی که 45 سال در آن زیسته بودم،از چشمم در اثر اندوه سرازیر می شد،در آن لحظات بازاندیشه ی خدامداری رهایم نمی کرد،مانده بودم که خداهست یانه؟با خود می اندیشیدم که اگر خدایی هم باشد کاری به کار بشر ندارد.یعنی بشر را به حال خودش باید رها کرده باشد،زیرا،اگردر کار بشردخالت می کرد،دیگر اختیار انسان بی معنابود،دیگر تربیت بی معنابود،من نمی توانستم،فعال بودن خدا رادر کنار نقش تربیت،و نقش اختیار بپذیرم جز اینکه ،اگر هم خدایی باشد،باید بشر را به حال خودش رها کرده باشد، تا تربیت واختیار معنا داشته باشد.زیرا انسان مختار است که باید در برابر کارهاو اعمالش پاسخگو باشد،از طرفی تربیت پذیری انسان،وجودفعال خدارا انکارمی کند،زیرا اگر تربیت این نسل به نسل پیشین مربوط باشد،پس این نسل هرکاری بکند،گناهش به گردن نسل تربیت کننده است!نه این نسل،همینطور هرچه به عقب برگردیم گناه بشر به گردن نخستین انسان می افتد،نخستین انسان هم که از سرناآگاهی گناه کرده لذا گناهی که برااثر ناآگاهی باشد،تاوانی ندارد.
دردنیای تجربه ،تعقل هیچ معنایی ندارد،زیرا عقلانیت هر فردریشه در تجربیات گذشته ی انسان دارد،عقل به خودی خود معنا نمی دهد،هرچه هست تجربه و تربیت است ،نه عقل ! اگر عقل ناشی از یک وجود مجرد باشد،و این وجود مجرد را خدا به انسان داده باشد،پس باید تفاوت بین انسانها از زمین تا آسمان باشد، بطوریکه گاه یک انسان موجودی بسیارناشناخته تر از دیگر انسانها باشد،در حالیکه اینگونه نیست ،بلکه انسانهای یک منطقه جغرافیایی تقریبا از لحاظ عقلانی بسیار به هم نزدیک هستند، و این ارتباط، تجربه،ابزارکار،و شرایط طبیعت را بیشتر توجیه می کند تا چیزی به نام عقلانیت،من در زندان به این نتیجه رسیدم که باید عقلانیت را به عنوان یک موجود مجرد فراانسانی منکر بود،بلکه این تجربه است که باید جای عقلانیت را بگیرد.
و از این رو به این نتیجه رسیدم که آموزش و پرورش باید انتقال دهنده ی تجربیات نسل های گذشته به نسل آینده باشد ،این را بسیاری از اندیشمندان و فیلسوفان و روانشناسان نیز گفته اند،اما چیز تازه ای که من تصور می کنم انکار عقل مجرد ماورای فیزیکی است.
اگر می بینیم که برخی انسانها به چیزهای جدیدی ازاختراعات دست پیدا می کنند،این اختراع صددرصد متفاوت از اختراعات گذشته ی انسان نیست،بلکه ترکیبی از گذشته بعلاوه ی اندکی از اختراع نوین است ، در واقع هر اندیشه ی نو ترکیبی است ازاندیشه هاو اختراعات گذشته.
امابرگردیم به سلول،من بسیار قوی تر از آن بودم که برای رفتن از دنیا نگران باشم،فقط نگران این بودم که نقش خودم را هنوز ایفا نکرده ام ،کارهای بسیاری داشتم که باید انجام می دادم،نقشه های بسیاری در ذهنم بود،که برای همنوعان باید انجام می دادم،در این تخیلات بودم که خوابم رفته بود.

خواب کاملی نبود،زیرا نگرانی،گرسنگی تشنگی اجازه نمی داد به خواب سنگین بروم،درحال خواب دیدم که کسی مرا صدا میزند،خواب دیدم کسی با زنبیلی پرازآب درحالیکه آبهااصلا برزمین نمی ریزند،به هر سلول که میرسد،زندانی آن سلول وحشیانه وگاه با التماس از مامور می خواهد،که اندکی از آب زنبیل را به او بدهد،بسیار خواب بهترین غذا ها را دیده بودم،اماماموراز دادن آب خودداری می کند،و همه اش مرا صدا میزند،ناگهان کسی با مشت به در کوبید،قلبم لرزید،اگردر اعتصاب نبودم،قطعابا ماور برخوردسختی می کردم،فقط چشمهایم را باز کردم،مامور گفت بداقی تو هستی؟با صدایی شکسته که فقط خودم می شنیدم به او پاسخ مثبت دادم،در رابازکرد،از من خواست که بروم بیرون،اما من نای برخاستن نداشتم،داد زد و از من خواست که زودتر برخیزم،صدایی از سلولهای دیگر به او گفت،که در اعتصاب غذا است،مامور به درون سلول آمد،خم شد،دست مرا گرفت،متوجه شد که کارمن زاراست،نمی دانستم بامن چه کار دارد،ازاو پرسیدم چه کارداری؟ گفت،باید بروی توی سالن خودت ،بسیارخوشحال شدم،اما این خوشحالی فقط توی قلب من بود،وفقط چند مریرگ از قلب مراتکان داد،انرژی بروز این خوشحالی از من گرفته شده بود،به کمک مامور از جابرخاستم،زیر بغلم را گرفت،آرام آرام به سمت سالن 12 بیرون رفتیم،مرا تازیرهشت سالن 12 همراهی کرد ،نگهبان بند 4 آقای چاردولی بود،صدایش را شناختم،مامورهمراه من کارتکس مرا به چاردولی تحویل داد وگفت،این زندانی شماست،همه چیز را انگاراز پشت شیشه ی مات می دیدم،دلم می خواست روی زمین بنشینم اما برایمسخت بود،چادولی از مامور همراه من پرسید کیه؟ وقتی چادولی به کارتکس من نگاه کرد،نام و عکس مرا دید و سپس به خودم نگاه کرد،از تعجب دهانش باز ماند،تا آن لحظه هنوز نمیدانستم قیافه ی من چقدر تغییر کرده است،چادولی گفت: بداقی تویی ؟ با خودت چه کار کردی مرد حسابی؟!چی شده؟! کجا بودی؟یکی از ماموران همراه خودش داستان اعتصاب غذای مرا برایش تعریف کرد،به سرعت مرا به سمت سالن 12 بردند،وارد سالن شدم،بچه ها ی زندان همه با دست زدن و هورا کشیدن و شعار دادن به پیشواز من آمدند،من وارد سلولم شدم ،دیگرفهمیدم که هنوزقرارنیست بمیرم .
پس از اینکه صالح کهندل برایم سوپ آورد،قدری جان گرفتم ،سیرسیرآب خوردم.وخوابیدم.

بخش دهم :
آخرین ماههای شش سال زندانم را داشتم به پایان می بردم،تقویم یک برگی ازجایی کش رفته بودم،آنرابه دیوارسلول دونفره ی خودمان زده بودم،زندان هرچه به آخرش نزدیک بیشتر سخت می شود،هرروزکه می گذشت روی تقویم علامت می زدم،هم سلولی ام،دکتر سعیدمدنی،به این کارمن می خندید، هرشب ساعت 22در زندان اگرکسی اعزام داشت،افسرنگهبانی(زیر هشت)از بلندگو صدایش می زدندو اعلام می کردند،که فردا اعزام داری،سالن 12بلندگونداشت،بچه های سالن با اعتراضات پیگیرخود توانسته بودند،بلندگو را جمع کنند،و به جای آن یک آیفون نصب کرده بودند،زیرا بلندگو صدای آزاردهنده ای داشت، ومزاحم استراحت و مطالعه ی بچه ها می شد، سه شنبه شب هفتم اردیبهشت 1394ساعت نزدیک 22 بودکه آیفون به صدا در آمد،کسانی که سلولشان نزدیک آیفون بود،گوشی را برداشتند،مرا می خواست،پست آیفون رفتم،نگهبان پشت آیفون گفت فردا اعزام به مرجع داری،من شگفت زده شدم،برگشتم ،با سعید مدنی صحبت کردم،سعید احتمال داد،می خواهندزودتر آزادت کنند،و پیش از آزادی تهدید کنند،یا به قول خودشان نصیحت کنند،من خودم هم همین احتمال را دادم،رفته رفته صدای آزادی من در سالن پیچید،برخی از دوستان تبریک می گفتند.
معمولا در زندان هرکس آزادی اش نزدیک می شود،به شوخی وکنایه به او می گویند: بوی گند آزادی از شما می آید.
چند تن از دوستان این طوری با من شوخی کردند،شاهرخ زمانی خوشحال از آزادی من بود،اما از طرفی دلتنگ به نظر می رسید،من هم برایش دلتنگ بودم،تا نزدیک ساعت یک شب باهم از برنامه های آینده گفت و گو کردیم.
در زندان درواقع قانون پادگانی حاکم است،کیفیت غذا،ساعت خاموشی، آمار،نظافت و….. اماسالن 12 چیز دیگری بود،بچه ها زیربارقانون زندان نرفته بودند،طبق قانون زندان باید در روز دوبار، صبح و غروب برای گرفتن آمار بچه در ستونهای 5 نفره می ایستادند،اما بچه های سالن 12 آمار نمی دادند، زندانبان حق ورود به سالن12 را نداشت،زندان هر ماه یکبار بازرسی می زد،زیرا زندانیان نباید چاقو،موادمخدر،مشروبات الکلی ،پول و سایراشیای ممنوعه را با خود نگهداری می کردند،بچه های سالن 12بازرسی متفاوتی داشتیم،یعنی ماموران با خودشان سگ همراهی نمی آوردند،سگ ها آموزش دیده بودند،برای پیدا کردن مواد مخدر بود،برای بچه های سالن 12ماموراها ی بازرسی سرباز نبودند،بلکه کادر زندان بودند،که نامشان روی سینه با اتیکت چسبانده شده بود. بچه های سالن 12خاموشی ساعت 22 را نمی پذیرفتند لذا من و شاهرخ زمانی گاه تا ساعت 2 باهم گفت وگو می کردیم،آن شب هم گویا آخرین شبی بود،که در کنار هم هستیم ،اوبرای آزادی من خوشحال ،و من برای دوری او دلتنگ بودم.بعدها هم همین طور شد،من معمولابا زندابانها درگیر بودم، شاهرخ پشتیبان بسیار قوی و خوبی برای من بود،بسیار قابل اعتمادو مطمئن بود.اما افسوس که آن شب ها آخرین دیدارمان بود…..!
بالاخره فردا من ساعت شش از خواب بیدار شدم،شاهرخ هم تا دم در سالن مرا بدرقه کرد. ماموردم در مرا صدا زد، زخم کهنه ی ته دلمان گویادوباره سرباز کرده بود، دستی برای شاهرخ تکان دادم و رفتم ، مرجع احضارکننده ، شعبه ی 6 دادسرای شهید مقدس اوین بود، بازپرس شعبه آقای امین ناصری بود،با یک دستگاه پراید ما را به دادسرارساندند،از پله ها بالا رفتیم،برای نخستین بار بود،که وارد این ساختمان می شدم،آقای امین ناصری به سرعت،موضوع احضار را به من یاد آوری کرد،از حال و روز من با خبر بود،شش سال زندان،سه فرزند،بدون یک ساعت مرخصی ،عضو هیات مدیره ی کانون صنفی معلمان تهران و….
ناصری برخورد خوبی داشت،اما من از این برخوردهای خوب خاطره ی خوشی نداشتم،صلواتی هم برخوردش خوب بود،بطوریکه آدم تصورمی کرد،او هم می داند،بی گناه است و به زودی آزاد خواهد شد،ناصری گفت شاکی شما سپاه ثارالله است،باخودم گفتم،ثارالله یعنی خون خدا ،از طرفی یکی از لقب های اما سوم شعیان حسین(ع) است،یعنی چه؟ یعنی من دوباره چه کارکردم که خودم خبرندارم؟
ناصری ادامه داد،گزارشاتی رسیده که شمادرزندان معلمان را به اعتصاب،تحریک کرده اید،به رهبرتوهین کرده اید،ناصری گفت،اما من تفهیم اتهام نمی کنم،زیرا مدارک کافی نمیباشد،شماگویافقط چندماهی به پایان شش سال زندانتان مانده است،ازشماانتظاردارم،به فکرزن و بچه های تان باشید،6 سال زندان کم نیست،سرتان را پایین بیندازیدوبه فکر زندگی تان باشید.
من هم به نشانه ی احترام به اوچیزی بجز چشم نگفتم،همان روزما به سرعت به سوی زندان رجایی شهر برگشتیم،شاهرخ وسعید مدنی،احمد زیدآبادی ومجیدتوکلی وعبدالرضا قنبری ،لطیف حسنی و چندتن دیگر ازدوستان از برگشتن من بسیارخوشحال شدندو همه به اتفاق نظر دادند،که این فقط یک تلنگری بوده که دربرگشتن به فکرادامه ی کار نباشید.برخی می گفتند،می خواهنداین چندماه رابه شما “مرخصی متصل به آزادی” بدهند.مرخصی متصل به آزادی شامل حال زندانی هایی می شودکه در طول زندان مرخصی نرفته یا مرخصی طلب دارند،همه ی مرخصی های مانده ی آنان رامحاسبه کرده ویکجا برای آنان درنظرگرفته و همان تعدادروزرادرآخرین روزهای زندان به آنان مرخصی می دهند،و آزادشان می کنند.امامن می دانستم موضوع پیچیده ترازاین هاست.
آنروزی که من اعزام شدم،چهارشنبه بود؛پنجشنبه و جمعه مراجع قضایی تعطیل است،جمعه شب یکباردیگراز پشت آیفون مرا خواستند،باز اعزام به مراجع،بازشعبه ی 6 دادسرای شهید مقدس!
دیگر می دانستم،چه خبر است،همه ی سلاحها وفشنگ هاوهرچه تی ان تی داشتم را،ازسلول بیرون بردم،به دست دوستان در سلولهای دیگر سپردم، کفشهایم را پوشیدم و آماده ی برنگشتن شدم،ما در طول 5 سالی که در رجایی شهر بودیم ،حس می کردیم خانه ی خودمان است،دورشدن ازاین خانه تادوباره برگشتن،برایمان شکنجه بود،باز دلتنگی های شاهرخ،هیچ نگفتن شاهرخ بیشتر مرا دلتنگ می کرد،شاهرخ ترک تبریز بود،اهل دشت مغان،مرد ستبر ودلیری بود،اراده اش پابه پای هیکلش قوی بود،نترس وجدی ،گام به گام وشانه به شانه بامن همراهی می کرد.
گرچه از سال 92 وارد زندان شده بود،اما در دوران نوجوانی در دهه ی شصت هم همراه پدر ارجمندش زندان را تجربه کرده بود،از بابت خانواده نگران نبود،پسر و دخترش را بزرگ کرده بود،هردو دانشجو بودند،بیتا فوق لیسانس می خواند،در طول دوران با او بودن ،دو روز چشمانش را خیس دیدم،یک روز در مرگ مادرش و یک روز در عروسی دخترش،او می گفت،نام بیتارا از کتاب داستانی به همین نام برگرفته است،هم اکنون نیز همان شده است که می خواسته!
هرگاه از خانواده اش می گفت،لبخندی از مهربانی بر لبانش می نشست،به بیتا بسیار افتخار می کرد،در همان روزهای سخت زندان برای بیتا خواستگار آمده بود،شاهرخ در پوست خودش نمی گنجید،همه ی اختیارات را به خود بیتا واگذارکرده بود،می گفت بیتا خودش بهتر تشخیص می دهد ،چه کسی شایسته ی زندگی کردن است.
دلتنگی شاهرخ این بود،که زندان اجازه نمی داد،پای سفره ی عقددخترش حاضر شود،من هم از این قصه بسیار اندوهگین شدم،فقط اجازه داده بودند،که دامادرا پشت شیشه ببیند،همین!!
شاهرخ اجازه نمی داد کسی اندوه او را تماشا کند،اما من ناخودآگاه اشکهایش را دیدم،خودم هم پشیمان شدم،از مادرش بسیارخشنود بود،او می گفت در دهه ی شصت مادرش رنجهای بسیارکشیده،زندانی شدن همسرش،پسر و برادرش را تحمل کرده است،حتا شلاق خوردن آنان را نیزچشیده است،اکنون در روز مرگ مادرش هق هق گریه ای نیزازاوگرفته شده بود،اومی رفت در تختش زیرپتو آرام آرام گریه می کرد،مبادا دل دردمندی را ریش کند،هوای زندان به اندازه ی کافی برای زندانیان آزاردهنده بود،شاهرخ نمی خواست،بار غمی باشد بردوش دیگران.
در زندان بجز فرو بردن بغض وجاری کردن اشک در دل خویش چاره ای نیست،هوا خوری، راهرو،سلول،هیچ جا برای گریه کردن مناسب نیست،درحمام گریستن سخت است، درغریبستان حتااشک هم غریبی می کند.
شاهرخ در زندان زندگی اش شده بود،مطالعه و نویسندگی . گویا می دانست که دیرشده است،می خواست زودتر کاری بکنیم. مانند نوجوانان پر انرژی و پرانگیزه ودر تب و تاب بود،من اورادر نوجوانی بیش فعال می دانستم،که این بیش فعالی هنوز در دوران 54 سالگی با او بود،فلسفه ی مارکس را به خوبی آموخته بود،همیشه از لرها به خاطرپیشگامی شان دراندیشه های چپ گرایانه سپاسگزار بود.همیشه از اعظمی ،کتیرایی،شکوهی،روزبه و…. به نیکی یاد می کرد.روزانه یک ساعت در هواخوری می دوید،ونرمش می کرد،وسپس دوش می گرفت.
شب جمعه می دانستم که برگشتن من سخت خواهد بود،ویا برگشتی در کار نیست،شاهرخ این بار از من خواست زودتر بخوابم،زیراباید زود برخیزم،وراهی اوین بشوم…..

هردو رفتیم بخوابیم،اما نتوانستیم،باز تا ساعت 2 بیدار ماندیم،از هر راهی که می رفتیم،قصه ما سرانجامش به جدایی می انجامید،به هرجامی رفتیم باز به جدای می رسیدیم،بامداد دهم اردیبهشت 1394من از خواب برخاستم،شاهرخ هم برخاسته بود،تا مرا بدرقه کند،غباری از اندوه وجود شاهرخ را پوشانده بود،من هم دست کمی از او نداشتم،هم من و هم اوبه زور برای روحیه دادن به همدیگر لبخند میزدیم،از عضلات گونه های ما خنده های ساختگی نمایان بود،لبها به خنده گشوده ،امادیدگانمان بارانی بود،نه شاهرخ چیزی برزبان آورد ،نه من یارای گفتن داشتم، برای آخرین باربایدشاهرخ زمانی وسالن 12 را به زنجیر حافظه می کشیدم، نگاهی به همه ی وجوداو انداختم، ندایی از درون به من می گفت،فلانی آخرین دیداراست….!

 

 

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*