سرخط خبرها
خانه / معلمان / تاوان معلمی بخش یازدهم و دوازدهم
تاوان معلمی بخش یازدهم و دوازدهم

تاوان معلمی بخش یازدهم و دوازدهم

تاوان معلمی، خاطراتی است که رسول بداقی، فعال صنفی معلمان، از روزهای سپری شده در زندان به قلم آورده است. حقوق معلم و کارگر پیش ازین بخش های قبلی را منتشر کرده بود.

 
رسول بداقی

 

 بخش یازدهم :
شش سال بود،بهار را برشاخساردرختان ندیده بودم،شش سال بودمن دستم در دست ماموران زندان بود،شش سال بود که چشمانی خصمانه شب و روز مرا همراهی می کرد.شش سال بود،که در چهار دیواری ها ی خشک و بی روح به هستی خویش زل زده بودم،همواره نام وهویت خودم رادردرون هستی خویش جست وجوکرده بودم،بسیاری چیزهای دنیا داشت ازذهنم کمرنگ می شد، داشت به خاطره ای گنگ ، یا آرزویی دست نیافتنی تبدیل می شد،کم کم حس تعلق به دنیای بیرون و آزادی از درون من پاک می شد،باورم شده بود که من باید برای همیشه یک زندانی باشم…
من دیگر نقش محیط پیرامون در تغییر انسان را درک کرده بودم،من فهمیده بودم،که چگونه می شود انسان رابا هویت خویش واز خویش بیگانه کرد.من قصه ی “آدم،آدم است”،در نمایشنامه ی برتولت برشت راعملا درک کرده بودم،من درک کرده بودم، که چگونه مربی می تواند،از انسان چیزی که خود می خواهد بسازد،هنوز هم نگران این هستم که سیستم تربیتی سوداگرازانسان باهوش و مختار یک رباط باهوش بسازد،که فقط منافع مربی اش راپاسداری کند.بدون احساس،بدون ترحم،بدون بشر دوستی،بدون تعلق به اجتماع و خانواده.این است دلواپسی من!
زندانیانی بودند که بیست یا بیست و پنج سال وبیشتر ازاینها زندان کشیده بودند،وقتی به این آدمهابرمی خوردی از بیان چگونگی خودشان و درونشان مانندکرولالها ناتوان بودند،نمی توانستند اثر زندان را برروح و جسم خود تشریح کنند،نمی دانستند چه بوده اند وچه شده اند،نمی دانستند،که روح بزرگ انسانیت شان تبدیل به روح کوچک آدمکی شده است ،به کوچکی دنیای زندان.
عمق دید یک انسان در زندان 40 متر بیشتر یا کمتر است، آدمهایی که با آنها سر و کار داری اندک هستند، همه کم و بیش دلتنگ، عصبانی ، ناکام، پر ازعقده، سرشار از نیازهای برآورده نشده،

در زندان چه سخت است ماندن برآرمانهای انسانی! در زندان چه دشوار است ،از عمق وجودلبخند زدن! انسان معمولاً اندیشه و روحش پا به پای طبیعت پرورده می شود، ژان ژاک این معمار طبیعت گرایی(ناتورالیست) این مفهوم را به قیمت نابودی امنیت و زندگی خویش دریافته است، او که می گوید: ” خانواده ها اگر فرزندانشان را به نرمی تربیت نکنند، طبیعت به سختی و با هزینه ی گزاف آنها را تربیت خواهدکرد.”
انسان ساخته ی دست طبیعت اطراف خویش است، و زندانی تربیت شده ی دست زندان. در زندان آنچه آدمی را می سازد، و او را از هر بلایی، از هر آفتی نگه می دارد، بلندی آرمانهای اوست.در زندان گاه قوی ترین افراد بدون آرمان های بلند،له و نابود می شوند،و در دامن بلایایی که پیرامون آنها کم نیست می افتند، حتی دزدها هم آرمان خویش را دارند،گاه این آرمان می تواند،چیز به ظاهر کوچکی مانند نگهداشتن خانواده از دست مرگ ناشی از فقرباشد، افراد در زندان فرصت بسیاری دارند تا به خود بیندیشند،به آرمانها به آرزوها، به گذشته ،به آینده و… افراد در زندان به ویژه در زندان انفرادی به اعماق پنهان ترین لایه های روحی_روانی وخویشتن خویش وارد می شوند،به گناهان خویش به خوبی ها و بدیها به هرآنچه در زندگی کرده است می اندیشد،خود را نفرین می کند،یا خود رامی ستاید.
در زندان انسان پرونده ی زندگی اش بسته و پرونده ی وجدان خویش را می گشاید، دزدی که به خاطر نجات همسر و فرزندانش از دست مرگ و بی آبرویی ناچار به دزدی شده است، آرمانی دارد، به نام “نجات خانواده !”  کودکان خود را پیش چشم خویش شاهد می گیرد،که ای پدر می دانیم تو ناچار بودی برای زنده ماندن ما دست به دزدی بزنی، پدر تو بی گناهی، همه ی دنیا ترا گناهکار بدانند،من می دانم : ” پدرتو بی گناهی!” بی گناهان را همین بس که چشمی بینا یا وجدانی بیدارایمان داشته باشد،که بی گناه است.
دوستانی از من پرسیده اند،چه چیزی باعث شد که هفت سال زندان را تحمل کنی،در حالی که بی گناه بودی؟ گفتم انگیزه های بسیاری بودبرای پایداری من.گفتند سه یا چهارتا انگیزه رابگو گفتم:
– آرمانهای بلند برابری خواهی و آزادی خواهی،
– آیندگانی که در رقم زدن سرنوشت خویش دستشان کوتاه است.
– اصرار حاکمانی که حاضرند،جان خویش را فدای منافع ناحق خویش کنند،پس چگونه من برسرحق مسلم خود و همنوعان ستمدیده ام اصرارنکنم!؟
– مهمترازهمه اینکه وجدانم دراجتماع بشری شرمسار روح جوانمردی نباشد.
برگردیم به زندان! بامداد دهمین روز ازاردیبهشت 1394 بود،در زندان برای جلو گیری از فرار زندانی قوانین بسیار سختی حاکم است، خلاصه ای ازپرونده ی زندانی، مشخصات فردی،جرم،میزان زندان،و…  همراه عکس او در یک کارت  در اندازه ی نصف یک کاغذ ” آ چهار” که به این خلاصه پرونده “کارتکس”می گویند، و زندانیان عادی به آن کارت عکس می گویند. این کارتکس همیشه باید در کنارزندانی باشد،در داخل زندان این کارتکس، پیش نزدیک ترین مسئولین زندان،در دفترافسرنگهبانی(زیر هشت) است، هر بند یک افسر نگهبانی دارد، هنگام اعزام این کارتکس را به کسانی می دهند که مامور تحویل او هستند. افسر نگهبانی همه ی کسانی را که در آن روز اعزام دارند، صدا می زند، آنهارا با نامه ی اعزام (نامه ی مرجع احضار کننده) و کارتکس به دفتری به نام شعبه ی اعزام که آنها نیز کادراداری مخصوص خود را دارند،تحویل می دهد ،نامه ی تحویل را گرفته، به بند محل خدمت خود بازمی گردد؛ از آن پس زندانی دیگر تحویل شعبه ی اعزام است، مسئولیت گم شدن یا فرارزندانی بردوش شعبه ی اعزام است.
ما وارد قرنطینه ی مخصوص اعزام شدیم، در قرنطینه ای که مخصوص اعزام است، زندانی از ساعت حدود 6 بامداد تا 9 سرپا منتظرتقسیم بندی، پابند، دستبند، پوشیدن لباس یکرنگ، تعیین ماموران و ماشین می ایستند. این مراحل برای هر زندانیی که پایش رابرای حتی یک دقیقه بیرون از زندان بگذارد اعمال می شود.
مامورین اعزام در زندان معمولاً ساعت هشت تا هشت و نیم وارد زندان می شوند، و انجام کارهای مربوط به اعزام را گاه با توپ و تشرآغاز می کنند،کارتکس ها در دفتر شعبه ی اعزام و زندانی ها در قرنطینه هستند، مسئولین اعزام برای هر زندانی دو سرباز و یک نفر کادری (که به او پاسیارمی گویند) تعیین کرده و یک دستبند، یک پابند، کارتکس و خود زندانی را با لباس یکرنگ مخصوص اعزام تحویل پاسیار و سربازان داده از آنها امضا و اثر انگشت می گیرند، اثر انگشت زندانی را به وسیله ی کامپیوتر با اثر انگشتی که هنگام پذیرش او به زندان از او گرفته شده تطبیق داده، و باسربازان راهیِ در ِ اصلی زندان می کنند. دم در اصلی هم یک راننده آنها را سوار کرده، پس از بازدید نهایی مطابقت عکس، بازندانی و بازرسی دست بند و پابند، اجازه ی خروج از دژبانی را می دهند. در برقی گشوده شده و ماشین از محوطه ی زندان بیرون می رود.
روز دهم اردیبهشت همه ی این کارها انجام شد، اما همانطور که رسم بود، ما زندانیان به اصطلاح سیاسی از زدن پا بند و پوشیدن لباس خود داری می کردیم، این خواست را زندانیان سیاسی برمسئولین زندان رجایی شهرتحمیل کرده بودیم. راننده و پاسیار در ردیف جلو، من وسط دوسرباز با دستبند، در ردیف عقب نشسته بودیم، فرصت مناسبی یافته بودم تا با دو چشم تشنه از طبیعت کام بگیرم. پرنده هارا می دیدم،که از این شاخه به آن شاخه پر میزدند، آدمهایی که پشت فرمان رانندگی می کردند، پیاده روها پر از رهگذر بود، برخی آدمها از زیر پل آهنی، عرض خیابان رابا احتمال خطرجانی طی می کردند، برخی هم از روی پل با امنیت خاطر به سوی هدف خویش گام برمی داشتند. اما من هرگز آرزو نمی کردم جای هیچ پرنده، یاهیچیک از آدمهای دیگری باشم،که می دیدم.
من فقط می خواستم ،رسول بداقی باشم و بس ! در زندان یا بیرون زندان فقط خودم باشم با آرمانهایم، سر و صورت واندام خودم را باهمه ی ویژگی هایش دوست داشتم، به همه ی آرمانهایم عشق می ورزیدم و با آنها پرواز می کردم، زیرا من معلم بودم. نه یک معلمی که آرمانش بیشتر خوردن و بهتر پوشیدن باشد. من معلمی بودم که بهتر از پرندگان و آگاهانه از شاخه های پر خطر آرمانهایم پرواز می کردم. چه شیرین بوداین سفر پرخطر برای من!
حتی آنان که مرا بازجویی میکردند، درسلولهای کوچک بازجویی به این حس من حسادت می ورزیدند. من مست بودم، مست می آرمانهای انسانی ام. سخنان سحرآمیز من مانند زنجیری بود بر دست و پای بازجوها و آنانکه به ناحق مقام قضاوت را اشغال کرده بودند.
آنان دست مرا به زنجیرکشیده بودند، اما من اندیشه ی خود محوری آنان رابه بند حقیقت انسان محوری کشیده بودم، و سیمای منطق آنان را که دربیابانهای سرگردانی بجز علف هرز یاوه گویی، وخود پرستی در آن نرسته بود، با آینه ی منطق حقیقت برخویشتن شان نمایان کرده بودم، شاید به همین خاطربه سختی بامن برخورد کردند.در طول مسیر به آنچه نمی اندیشیدم، این بود که مرا باردیگر به زندان محکوم می کنندیانه؟ من در پی سرنوشتی بودم که آگاهانه برای خویش رقم میزدم. یکی دیگر از دلواپسی ها من این بود،که آیا آرمانهایی که من برای خودم تعیین کرده ام،با خواست و آرمان معلمان آگاه همخوانی دارد یاخیر؟ سربازها برای من بیشتر از خودم نگران بودند، آنان برای معلم بودن به من احترام می گذاشتند. گاه می شنویم که اروپابه معلمین احترام می گذارند،و ایرانی ها احترام نمی گذارند،در واقع نوع شغل معلمی برای همه ی انسانها احترام آمیز است.زیرا تربیت احترام آمیز ست.

پس ازگذشتن از پیچ و خمهای بسیار راننده ما را در جلوی اوین پیاده کرد. پاسیار کلت کمری وموبایلش را تحویل داد و همه ی ما پس از تفتیش بدنی وارد دادسرای شهید مقدس اوین شدیم.
ازاین پس من با واژه ها شما را وارد سرزمینی خواهم کرد، که شاید هرگز با همه ی وجود آنرا حس نکنید. از این پس من دنیا را باردیگرازپشت چشم بندی سیاه، ودریک چهاردیواری کوچک سنگی، وسروکله زدن با بازجوهای بی رحم، اما دلی پر از امید و اندیشه ای پاک وسفید به تماشا خواهم نشاند، آیا  هستی رااینچنین می شود،به تماشا نشست؟!
بخش دوازدهم:

ما وارد ساختمان دادسرا شدیم، این ساختمان و همه ی کارکنان آن ارگانی هستند، زیر نظر سپاه پاسداران، به نوعی حفاظت اطلاعات سپاه ارگانی موازی وزارت اطلاعات است که بیشتر به کارهای سیاسی امنیتی می پردازد، گرچه پرونده ها پس از آماده شدن برای صدور رای به دادگاه انقلاب فرستاده می شوند.

دست بندی که در دست من و یکی از سربازان بود، باز شد. روی صندلی های درون راهرو نشستیم، انتظار طولانی شد، من احتمال دادم، ماندگارخواهم شد، درون راهرو دوربین کار گذاشته شده بود، اما من با یک ریسک روبروب ودم، میخواستم خانواده ام بدانند، من در اوین ماندگارخواهم شد، اما نمی دانستم چگونه این خبر را به خانواده برسانم، با یکی از سربازان گفت و گو کردم او پذیرفت که شماره ی تلفن خانه ی ما رابگیرد و به خانوادده خبربدهد، کلی تلاش کردیم که سرباز شماره ی ما را به ذهنش بسپارد امانشد، مجبورشدیم روی یک تکه کاغذ نوشتیم و لای دستبندآهنی گذاشتیم، احتمال می دادم که شماره دست نیروهای گمنام امام زمان بیفتد.

دفترهای دادگاه و دادسرا معمولا دو در دارند، یکی داخل راهرو و دیگری داخل اتاقی دیگر که معمولا میز مدیر دفتر (منشی) شعبه هست و پرونده ها ی متهمین درقفسه هایی آنجا نگهداری می شوند، بالاخره نوبت ما شد. وارد دفتر شعبه ی 6 دادسراشدم، شاکی های پرونده های سیاسی امنیتی، نمی خواهند شناخته شوند، به عنوان متهم یا به عنوان دوست قاضی یاکارمند و یا به اشکال گوناگون می خواهند،کنار قاضی یا بازپرس بنشینند، تا درجریان روند تفهیم اتهام یا بازپرسی یا دادگاه قراربگیرند، تا وارد اتاق بازپرسی با نگاهی متوجه حضور شاکی پرونده شدم، شگفت زده شدم، شخصی کپی یکی از همکاران فرهنگی که نامش “س” بود، آنجا کنار دست آقای ناصری رئیس شعبه ی 6 نشسته بود، داشتم فکر می کردم، در تلاش بودم که هرچه زودتر افکارم را جمع وجور کنم، اما نمی شد، سر رشته ی هر فکری را می گرفتم، ازپندارم می گریخت، شگفت زده شده بودم، این معلم همشهری را من نزدیک به 14سال بود ندیده بودم، اما اینجا چه می کند؟ آیا کسی است هماننداو؟ آیا او مرا می شناسد؟ پس چرا چیزی نمی گوید؟ شاید او هم همین فکر را بکند و از من انتظار داشته باشد،که چیزی بگویم؟! او معلم است اما اینجا چه می کند؟! آقای “سین” ازجناح سیاسی اصول گرایان بود، می شود شغلش راعوض کرده باشد؟ اما آیا او شاکی من است؟!  باز با خودم اندیشیدم ، توی این جمعیت 12 میلیونی تهران لابد یکی پیدا می شود شبیه او باشد!

کسی می تواند،در برخی ویژگی ها شبیه دیگری باشد، اما نه در همه ی ویژگی ها! سر،صورت،بافت مو،خال روی گونه،قد،شکل بینی،دست و پنجه،تن صداو… اما می شود کسی در 48 سالگی مانند دوران 25 سالگی سرحال و جوان مانده باشد؟ کاملاً در آچمز بودم، باخودم گفتم، اگربپرسم شاید فکر کنند، دنبال پارتی و آشنابازی هستم و این را دلیل ضعف من تلقی کنند، اصلاً  آقای “سین” باشد، یانباشد، به من چه ؟ من نیازی به “سین” ندارم، گیرم او باشد،بی خیال…

با آقای ناصری خوش و بشی کردم اما، این ناصری همانی نبود که روز چهارشنبه دیده بودم، حس دیگری داشت، از هر دری برای گفتگو که وارد می شدم، انگار راههای گفتگو بسته بود، انگار ما ناچار به پذیرفتن سرنوشتی بودیم، بدون مقدمه آقای ناصری رفت سراغ اصل موضوع.

– آقای بداقی شما متهم هستید، امروزمتاسفانه شماب رای تفهیم اتهام فرخوانده شدید.

اتهام من چیست جناب ناصری؟

– دو اتهام برشما وارد است ،یکی تحریک معلمان برای تجمعات اسفند 93 و اردیبهشت 94 دومی توهین به رهبر و مسئولین ارشد نظام.

جناب ناصری روز چهارشنبه شما فرمودید مدارک لازم برای تفهیم اتهام دردست نیست؟!

-بله، امروز مدارکی ازطرف شکات ارائه شده که حاکی از تایید موارد اتهام است. و باید چند روزی را در بازجویی سپری کنید.

ولابد ایشان (اشاره به سین) شاکی بنده است.

– بله ،ایشان به نمایندگی از سپاه ثارالله شاکی شما هستند.

من با خود می اندیشیدم ” ثارالله یعنی خون خدا، ازطرفی یکی از لقبهای امام سوم شیعیان است. یعنی من چه کار کردم که خودم بی خبرم؟

-آقای ناصری ادامه داد: آقای بداقی شما لرستانی هستید؟

بله زادگاه من کوهدشت لرستان است (ناصری و شاکی من به همدیگر نگاهی انداختند و خندیدند.)

ناصری گفت: خوب پس کوهدشتی هستید؟!

(سپس با هردو دستش به ما اشاره کرد و سپس دستهایش را بهم نزدیک کرد.) خوب حالا دیگرخودتان هستید با خودتان من چه بگویم؟ (این را گفت ورفت سراغ متهم دیگر و من ماندم و شاکی، چندبار خواستم از جایم برخیزم کنار شاکی بنشینم،اما غرورم اجازه نداد، می دانستم هم ناصری وهم شاکی دوست دارند من از جایم برخیزم و پا پیش بگذارم، امادلم راضی نشد.باشاکی سرصحبت را باز کردم)

ازهمانجا با شاکی سرصحبت را بازکردم،شما از سربازان گمنام اما زمان هستید؟

سری به نشانه ی بی تفاوتی تکان داد و گوشه ی لبهایش را ورچید و گفت: چراگمنام؟

من پرسیدم خوب شما اگرراست می گویید بفرمایید نامتان چیست؟
سینه اش را سپرکرد و دستش را به سینه کوبید و گفت: من ترسی ندارم،کشاورزهستم.

من می دانستم دروغ می گوید،کشاورزنیست، بلکه آقای “س” فرزند یکی از همکاران است. اما به رویش نیاوردم، صحبت از 6 سال زندان من شد، به نظر این سربازگمنام و شایدهمه ی سربازان گمنام من خودم مقصر6 سال زندان بوده ام، دلیل آنها درمقصر بودن من این بود، که من نباید کاری به کارمشکلات دیگران داشته باشم، سرم را پایین بیندازم و به فکر زندگی ام باشم. این هم منطق سربازان گمنام امام زمان!

– ببینید آقای س (من نام اصلی اش را برزبان آوردم، پس از آزادشدن یک درصد شکی که داشتم ، برطرف شد، آقای کشاورز پسرارشد، آقای س ازهمشهری های من بوده که سالها دریک مدرسه باهم تدریس کرده ایم، و سالها دریک کلاس درس خوانده ایم.):گناه من فقط تلاش برای بهبود آموزش و پرورش بوده است.

(تن صدایم را بالا آوردم.)

-یکی از همکاران شما بیاید، فیش های ما را نگاه کند،اگر بیشتر از شما حقوق گرفتیم، مال شما.

شما که یک فیش ندارید؟ بچه گول میزنی؟ فقط مزایای شما دو برابر همه ی حقوق ماست!

-صدایت را پایین بیاور اینجا دادگاه است، مثل من خونسردباش!

بله ، شما باید خونسرد و آرام باشید،به ما ستم شده، شما با حقوقهای ده میلیونی که می گیرید، باید خونسرد باشید، شما مشکلی ندارید. چرا باید صدایتان را بالابیاورید،دنیا به کامتان است، این ستمدیدگان هستند،که باید فریاد بزنند، و شما باید خواهان آرامش و ثبات اوضاع کنونی باشید. اگر کشتی جامعه متلاطم شود، منافع شما در خطر خواهد بود، طبیعی است که شما خواهان آرامش باشید. تورم ،بیکاری،فقر و و و … که شما را عصبانی نمی کند.

آقای سین از جایش برخاست، به آقای ناصری اشاره کرد، و گفت: نامه شو بنویس!

این را گفت و از اتاق بیرون رفت. من تفهیم اتهام شده بودم، طبق قانون دادرسی کیفری، هرپرونده پنج قاضی باید داشته باشد، قاضی کشف(کسی که مجرمی را پیدا کرده و با ارائه ی مدارک جرم ازدادستان یا مدعی العموم مجوز توقیف مجرم را گرفته و به تیم عملیات ارائه می دهد) قاضی بازپرسی، قاضی بازجو، دادگاه بدوی، قاضی تجدید نظر، این پنج گروه باید تحصیلات حقوقی داشته باشند، یعنی در واقع در حکم قاضی هستند. و باید مدرک قاضی گری داشته باشند، در روند بازجویی قاضی بازجو در واقع حق ندارد، پرسشی بیرون از موارد اتهامی ازمتهم داشته باشد، اگردر روند بازجویی بازجو پرسشی کرد که خارج از موضوع اتهامی بود، که توسط بازپرس به او تفهیم شده است، متهم می تواند پاسخ ندهد، آقای سین که خود را کشاورز نامیده بود، پس از دقایقی با یک چشم بند سیاه کشی وارد اتاق بازپرسی شد، من تفهیم اتهام شده بودم، می دانستم باید فقط به پرسشهایی در حوزه ی همان اتهامات پاسخ بدهم.

آقای سین بسیار چالاک و فرز دست مرا گرفت و به سمت در شرقی که دادسرای شهید مقدس داشت و به درون زندان اوین بازمی شد، برد، از درکه بیرون رفتیم و ازارباب رجوع هایی که درون راهرو بودند، پنهان شدیم، چشم بند را روی چشم من زد. دنیا پیش چشم من تاریک شد، اما دلم روشن بود. این چشم بند با چشم بندهایی که تاکنون دیده بودم متفاوت بود، تا آن لحظه چشم بند، کشی ندیده بودم، آقای سین تلاش می کرد، وحشت در دل من ایجاد کند، اما من ته دلم می خندیدم. و حرفهای او را به بازی می گرفتم، او بیشتر عصبانی می شد، فقط تهدید می کرد. چند کوچه ی پیچ درپیچ ما را چرخاند، پله های متفاوتی داشت، چند بار بالا و پایین رفتیم. بالاخره  وارد یک اتاق شدیم، چشم بندهای قبلی که من دیده بودم، می شد از زیر جلوی  پا را ببینی، اما این چشم بند،پ لک های مرا هم فشرده کرده بود، چشمهایم چیزی نمی دید، اما ذهنم بینا بود، بسیاری چیزها را درک می کردم.