سرخط خبرها
خانه / معلمان / به بهانه ی روز بزرگداشت مولانا
به بهانه ی روز بزرگداشت مولانا

به بهانه ی روز بزرگداشت مولانا

  حقوق معلم و کارگر – هشتم مهرماه در تقویم رسمی به عنوان روز بزرگداشت مولانا، معلم اخلاق، بردباری و فروتنی نام گذاری شده است. به همین بهانه ابیات از دفتر سوم مثنوی معنوی به همراه شرحی کوتاه تقدیم می گردد.


 

 شرح آن کور دوربین و آن کر تیزشنو و آن برهنه دراز دامن

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم

 

کر امل را دان که مرگ ما شنید

مرگ خود نشنید و نقل خود ندی

حرص نابیناست بیند مو بمو

عیب خلقان و بگوید کو بکو

عیب خود یک ذره چشم کور او

می‌نبیند گرچه هست او عیب‌جو

عور می‌ترسد که دامانش برند

دامن مرد برهنه چون درند

مرد دنیا مفلس است و ترسناک

هیچ او را نیست از دزدانش باک

او برهنه آمد و عریان رود

وز غم دزدش جگر خون می‌شود

وقت مرگش که بود صد نوحه بیش

خنده آید جانش را زین ترس خویش

آن زمان داند غنی کش نیست زر

هم ذکی داند که او بد بی‌هنر

چون کنار کودکی پر از سفال

کو بر آن لرزان بود چون رب مال

گر ستانی پاره‌ای گریان شود

پاره گر بازش دهی خندان شود

چون نباشد طفل را دانش دثار

گریه و خنده‌ش ندارد اعتبار

محتشم چون عاریت را ملک دید

پس بر آن مال دروغین می‌طپید

خواب می‌بیند که او را هست مال

ترسد از دزدی که برباید جوال

چون ز خوابش بر جهاند گوش‌کش

پس ز ترس خویش تسخر آیدش

همچنان لرزانی این عالمان

که بودشان عقل و علم این جهان

از پی این عاقلان ذو فنون

گفت ایزد در نبی لا یعلمون

هر یکی ترسان ز دزدی کسی

خویشتن را علم پندارد بسی

گوید او که روزگارم می‌برند

خود ندارد روزگار سودمند

گوید از کارم بر آوردند خلق

غرق بی‌کاریست جانش تابه حلق

عور ترسان که منم دامن کشان

چون رهانم دامن از چنگالشان

صد هزاران فضل داند از علوم

جان خود را می‌نداند آن ظلوم

داند او خاصیت هر جوهری

در بیان جوهر خود چون خری

که همی‌دانم یجوز و لایجوز

خود ندانی تو یجوزی یا عجوز

این روا و آن ناروا دانی ولیک

تو روا یا ناروایی بین تو نیک

قیمت هر کاله می‌دانی که چیست

قیمت خود را ندانی احمقیست

سعدها و نحسها دانسته‌ای

ننگری سعدی تو یا ناشسته‌ای

جان جمله علمها اینست این

که بدانی من کیم در یوم دین

آن اصول دین بدانستی ولیک

بنگر اندر اصل خود گر هست نیک

از اصولینت اصول خویش به

که بدانی اصل خود ای مرد مه


 

 

ابیات آخر این بخش به خوبی می رساند که آدمی چگونه از خود غافل و به چیزهای دیگر مشغول است.

 

صد هزاران فضل داند از علوم

جان خود را می نداند آن ظلوم

 

داند او خاصیت هر جوهری

در بیان جوهر خود چون خری!

 

و بعد می گوید جان همه علوم این است که بدانی من کیستم؟ اگر به راستی جان همه علوم فهم خویش است بسیار بسیار جای بررسی دارد.

از طرفی هرکس توجیهی از خویشتن دارد. اگر بپرسیم کیستی؟ جواب روشن و مطمئن می دهد.

یکی می گوید من یک معلم هستم دیگری می گوید یک کاسب یا کارگر یا کارمند یا جز آن هستم. در این موارد شغل، پاسخ من کیستم شده است! آیا این پاسخ ها پاسخ حقیقی “من کیستم” است؟

نام و فامیل و فرزند چه کس بودن و اهل کجا بودن و غیره هم پاسخ قاطع “من کیستم” می شود ولی آیا این پاسخ ها کافی و وافی است؟ خیر.  پس اشکال کار خودشناسی ما خودشناسی ناقص است. این فقط خودشناسی اجتماعی است. خود شناسی الهی نیست و هرچه در این گونه خودشناسی پیش تر رویم از اصل خود دورتر می شویم.

بنابراین راه مهم معرفت به خود، آن است که بدانیم چه تصوری از خود پیدا کرده ایم و در آن تجدید نظر کنیم و به تصوراتی که فقط به اعتبار جامعه معنا پیدا کرده اکتفا نکنیم.

متاسفانه انسان از ابتدای کودکی در کنار مادر و مربیان حالت وابستگی و بندگی پیدا می کند و بعد بنده یا برده ی عناصری در جامعه می شود و خود چه بسا متوجه این سفول و هبوط نمی گردد. به ناچار به قول مولانا ایده ی کر و حرص نابینا پیدا می کند و عیب خود را متوجه نمی شود. ما ممکن است کم و بیش متوجه باشیم که اصل وجودمان آزاد و غیر وابسته است، اما عادت ها و شرطی شدن ها به شد ت اصرار دارند ما را وابسته و از مبدا هستی دور نگه دارند. به هر حال مولوی در همه جای مثنوی به شکل هشدار، توصیه، خواهش، امر، تمنا، نوازش و گاه توهین با سماجت و جدیت هرچه تمام تر می گوید که باید کاری کرد. پیداست که غفلت بزرگی در احوال ما دیده است.